پست آخر

دختر گلم

برگشتیم  .سفر خوبی بود ،خدا رو شکر که ما رو به خونش راه داد .حال عجیبی داشتم موقع رفتن که نمیتونم با کلمات توصیفش کنم .

حس و حال خودم و دل شکسته ای که داشتمو و سوالات بی جوابم و خیلی چیزهای دیگه

اتفاقی که برام افتاده اینه که الان آرامش دارم و امیدوارم ادامه پیدا کنه

اتفاق دیگه اینکه چشمم به رحمت خداست که بهترین رو برای تو گل زیبای من کنار بگذاره .چشمم فقظ به اوست و لاغیر.

دیگه اینکه تصمیم دارم اینجا چیزی ننویسم چون همش ناله و غصه است اینه که اینجا رو نمیبندم ولی پستی قرار نیست بگذارم

خدا رو شکر

 

خدایا داریم میایم ....

دخترکم به امید خدا عازم خانه خدا هستیم ۳ شنبه

توی دلم غوغاست .خدایا خودت کمکمون کن.۱۰۰۰ تا سوال بی جواب دارم .دستمو بگیر

++دوستای گلم من عذر خواهی میکنم که نگرانتون کردم .اجازه بدید برم و برگردم شاید نوشتم ولی کوتاه که بگم دخترم تاخیر رشد داره .من منتظرم مثل بچه های دیگه خیلی کارا بکنه و دل ما رو شاد کنه .اگر خدا دعاهای ما رو قابل بدونه .این ۱ سال گذشته عین کابوس بود برامون.قدر سلامتی رو بدونید .برامون دعا کنید که خدا نظر خیری به ما و دخترمون کنه و نگرانی ما تموم بشه و بتونیم از زندگی لذت ببریم .بازم ببخشید که نگران شدید واینجا تنها جاییه که میتونم بنویسم که یادم نره تو روزای خوش که چی بهم گذشت.

برامون دعا کنید

یعنی میشه؟؟

توی تاریکی قدم میزنم با چراغی که فقط جلوی پامو نشونم میده .نمیدونم چرا خدا دوستم نداره و جوابمو نمیده

نمیدونم چی کاری کرده بودم .بارها و بارها زندگیمو مرور کردم .

به اندازه ای که تو عکس و آزمایش داری پدربزرگت هم نداره .دلم برات میسوزه که با این سنت این همه سختی و زجر کشیدی .

نمیدونم چرا اینجا شده شرح مصیبت .نمیدونم چرا این ان مع الاسری یسری ،توی زندگی ما جاری نمیشه چرا سختی تموم نمیشه و آسونی شروع بشه .گاهی انگار دارم تو خلاء راه میرم .به خیلی چیزها فکر میکنم .بیشتر از همه به کار خدا .به عدالتش ،.....نمیخوام اینجوری باشم اصلا از تفکرات بهم ریختم از اعتقاداتم که بهشون شک کردم خوشم نمیاد .دلم میخواد همه چیز مثل قبل بشه .دلم میخواد صبح بیدار بشم و ببینم همش کابوس بوده .امیدم به بزرگی خداست به اینکه کمکم کنه.

از نگاههای پر سوال از راهنمایی های مسخره از تزهای بیخودی متنفرم .از چیزهایی که خودم هم جوابشو نمیدونم متنفرم .

خسته ام ....خسته ام .

خدایا میدونم میتونی ،اگر صلاح دونستی گره ای رو که فقط خودت میتونی بازش کنی رو از زندگیم باز کن .بزار منم یه مادر باشم و از مادر بودنم لذت ببرم مثل همه آدمهای دیگه.  

 

سال 92 ما برگشتیم

دختر عزیزم

ما برگشتیم .خدا رو شکر کل سفر بهت خیلی خوش گذشت و حال و هوای هممون هم عوض شد .

با بچه های عموت کلی بازی کردی و همش دنبالشون بودی .فقط موقع برگشتن هواژیما رو گرفتی رو سرت ولی بقیه قسمتهای سفر خوب بودی .بهت بگم جیغ جیغوو یا نه ؟! ولی متاسفانه زیاد جیغ جیغ میکنی .

خدا رو شکر نگرانی قبل عیدم برطرف شد و جوابی که باید میگرفتم اومد .خدایا شکرت که اگر دستمو نمیگرفتی دیگه هیچ راهی نداشتم .خیلی خوشحالم .ظاهرا کمی تاخیر داری فقط .یه ذره اگر به خودت بجنبی به بچه های هم سنت میرسی ..خدا الرحم الراحمینه دخترم انشالا به زودی حرف هم میزنی .الان یه چیزای جزئی میگی ولی من اسمشو حرف نمیزارم .خیلی هم دنبال من و بابا هستی .من خیلی دوستت دارم برام مهم نیست بقیه چی فکر میکنن .تو دختر من هستی و من عاشقتم وحتی گاهی توی خواب که هستی دلم برات تنگ میشه .نمیگم نگرانت نیستم ولی دیگه سپردمت دست خدا .من خواستمو از خدا خواستم و میدونم به موقعش همه چیز به بهترین صورت انجام میشه .

دیگه اینکه کلا به این نتیجه رسیدم در مورد تو حداقل به زور نمیشه کاری کرد خودت باید بخوای و وقتش بشه .مثل راه رفتنت یا کارای دیگت اینکه بخوای آموزش بدی زیاد مفید نیست .و البته میدونم هیچیت مثل کسایی که من دیدم نیست .تقریبا توی بچه هایی که توی خانواده دیدم تو با بقیه متفاوت هستی .من هم سعی میکنم رفتارمو با تو تنظیم کنم که  نه تو اذیت بشی نه من و بابا . اینکه یکی میاد میگه اینجوری کن و یکی میگه اونجوری کن رو من برای بچه خودم قبول ندارم .هر بچه ای از اول یک روح جداگانست و با بقیه فرق داره .سرنوشتش هم فرق داره .معمولا پدر مادرها رفتارشون با هر بچه (حتی اگر چند فرزند داشته باشن) متفاوته .پس خود من یادم میمونه که فرمول یه آدم دیگه به درد بقیه نمیخوره .اینه که جای غصه خوردن سعی میکنم با هم شاد باشیم حتی وقتی بعضی شرایط و افراد درکمون نمیکنن.

فردا یه روز دیگست .....هیچ کس نمیدونه چه اتفاقی قراره بیفته .من پیشنهاد میکنم به همه کاراشونو به یه زمان ایده آل نندازن چون شاید اون زمان هرگز نیاد.ولی من میدونم و مطمئنم هر چیزی پیش میاد حتما خیره چون خدا هم بنده هاشو دوست دارم هم بهترین رو براشون پیش میاره.

خدایا بابت جوابی که منتظرش بودم ممنون .شکر که کمکم کردی .

7 ماهی قرمز قشنگ

برگشت از پارک /۱ فروردین

یه روز قشنگ آفتابی

ببخشید ؟

بله؟

(فکر کردم قراره آدرس بپرسن) ما داریم میریم مسافرت این ماهی ها رو نمیتونیم ببریم

دختر شما کوچیکه حتما دوستشون خواهد داشت .برای شما !!!!!!! من و بابات تاحالا از کسی ماهی نگرفته بودیم!!

من: ما هم مسافریم .بعدا میندازیمشون توی حوض پارک....ممنون

۵ تا ماهی با ۲ تا ماهی خودمون شدن ۷ تا ....خیره انشالا .....

سرخی و نشانه زندگی .....عدد ۷ .....خیر باشه دخترم

آخرین پست سال 91

دختر عزیزم

سالی که گذشت خیلی سال سختی بود برامون .خدا رو شکر که داره تموم میشه.انشالا سال جدید سال بسیار خوبی خواهد بود .

خدایا دخترمو سپردم دستت .خودت محافظتش کن .سال جدید رو یه سال خیلی شاد و خوب برای دخترم قرار بده .

دخترکم هر وقت بهت میگم خدا ارحم الراحمینه تو لبخند زیبایی میزنی و من خیلی شاد میشم .

سپردمت دست ارم الراحمین .مطمئنم و دلم روشنه به لطف و کرمش .

 

عید

بوی عید میاد .......

امیدوارم امسال سال خوبی باشه .امیدوارم امسال خدا این اجازه رو به ما بده که بتونیم بی دغدغه و بدون فکر و خیال سرمون رو روی بالش بگذاریم . خورشید رو ببینیم و به ابرها سلام کنیم .پرنده ها رو دنبال کنیم و تو خیابون دنبال پیشی بگردیم .خلاصه کلام اینکه زمین و آسمون رو ببینیم و تو خلا حرکت نکنیم.

خدایا این آرزوی زیادیه که من و دخترم باهم حرف بزنیم و درد دل کنیم و اون به من بگه مامان دوستت دارم؟ با هم بازی و شادی کنیم؟میدونم همیشه دستمو گرفتی .میدونم صدامو میشنوی و میدونم هنوز وقتش نرسیده .....من دستهام بالاست و منتظرم .......منتظر

میدونم هستی و میدونم کمکم میکنی .پس همه چیز رو میسپارم به خودت .چون میدونم فقط خودت میتونی حول حالنا الی احسن الحال .

خدایا چرا این کابوس تمومی نداره؟

دختر گلم

نمیتونم بهت بگم که هفته گدشته چه روزایی رو گذروندم .

لطفا برام دعا کنید

ادامه نوشته

اندکی صبر......

دختر عزیزم

روی سخنم با توست که میدونم در سالهای آینده مطالب اینجا رو خواهی خوند .شاید توی اون روزها باور نکنی که من و تو و پدرت همچین مسیر پر پیچ و خمی رو گذروندیم.که البته زیاد مهم نیست .مادر که بشی خودت میفهمی .

جدیدا به این نتیجه رسیدم فقط تو متفاوت نیستی با بقیه خودم هم خیلی با اطرافیانم فرق میکنم .نمیدونم چرا آدمهای این دوره زمونه اصرار دارن بگن همه چیز خیلی عالیه و اونا خیلی خوشبختن .نمیدونم چرا جای اینکه مشکل رو حل کنن دنبال مخفی کردنش میرن!کی گفته همه مسیر زندگی باید هموار باشه .اگر اینجوریه اون که دیگه زندگی نیست .دخترم اینا رو مینویسم که وقتی بزرگ شدی فکر نکنی اولین آدمی هستی که مشکلی برات پیش اومده و آخریش هم خودتی .نه عزیزم همه ما بسته به ظرفیت وجودمون با خیلی چیزها دقیقا زمانی که"انتظارشو نداریم" مواجه میشیم .اگر یه سختی نکشتمون حتما قویترمون میکنه . آدمی موفق تره که تو بدترین شرایط بهترین تصمیمو بگیره نه اینکه روی همه چیز خط بکشه و انکارش کنه .

گاهی وقتها یه چیزی رو به زور از خدا میخوایم که وقتی میگیریمش میگیم ای بابا این چی بود دیگه .گاهی اوقات یه اتفاقاتی میفته ما هی زور میزنیم تغییرش بدیم .سالها بعد میفهمیم که حکمت کار خدا چی بود.

تو شرایط عالی هم زیاد خودتو جدی نگیر و بدون ما آدمها بی اراده خدا هیچی نیستیم .هیچی! اون آدمی که زیادی خودشو جدی میگیره و مغرور میشه بد زمین میخوره تا بفهمه همه چیز دست اونیه که اون بالاست . اعتماد کن بهش .خدا همه ما آدمها رو خیلی دوست داره .حتی اونایی که خطا میکنن رو میبخشه .میدونم این پست شده درس اخلاق برات و معمولا تو سن نوجوونی آدم بدش میاد از این درسها .ولی بدون هیچ چیزی به همین سادگی بدست نمیاد .

تا راه قلندری نپویی نشود      رخساره به خون دل نشویی نشود

همیشه برای خودت آرزو کن که عاقبت بخیر باشی. دعا کن خدا بهت رحم کنه .برای همه آدمهای دیگه هم همین دعا رو بکن .

بعد از همه این داستانا که برای خودم و تو نوشتم بهت میگم که ازت راضی هستم .خیلی راضی تر از قبل و خدا رو هر لحظه شکر میکنم .یادم نرفته کارایی که قرار بود انجام بدم .تو هم یادت نره .در ضمن رابطتت با پدرت از یه جنس خاصیه .نمیدونم چطوریه ولی برق چشماش اینو بهم میگه .تو هم اینو میدونی .منم خوب میدونم که تو خوب میفهمی.

دیگه اینکه فندق جون خدا رو شکر که تو شدی همراهم و تنهایی هام پر از عطر وجودت شده .

دوستت دارم و برات دعا میکنم .

دوسال و یک ماهگی

خانم خوشگله 

دیگه مامان قصد کرده حداقل هر ماه برات بنویسه .این روزا خیلی سرم شلوغ بود .نمینویسم از خستگی هام .نمینویسم از چیزایی که اذیتم کردن .مینویسم از اینکه تو خیلی تغییر کردی .وقتی عکسهاتو میبینم میگم خدایا این همون دخترک دوکیلو و 300 گرمی منه؟! اصلا شباهتی به اون روزات نداری .برای خودت خانمی شدی .حرف گوش کن تر شدی .خدا رو شکر من راضیم .امیدوارم خدا توی این مسیر منو پدرتو یاری کنه تا بتونیم تو رو به جایی که میخوایم برسونیم .دخترکم نذر من یه راز هست بین منو و تو بابا و خدا.....انشالا بزرگ که شدی وقتی همه چیز رو فهمیدی و مطمئن شدم که از پسش بر میای خودم برات میگم که چی بود و چی شد .

اون فسقلی تنبل باشی من شده یه وروجک پر تحرک .خدا رو شکر .

خدا خیلی دوستت داره .به قول یکی میگفت اگر بنده ها بدونن که خدا چقدر میل و اشتیاقش به بنده هاش زیاده از هیجانم قالب تهی میکنن .حکمت خیلی چیزها بعدا مشخص میشه .چند روز پیش داشتم میخوندم که برات نوشتم فکر کنم مثل همه کارات که عجله داری یهو راه بیفتی! واقعا هم یهو راه افتادی با حذف کلی مرحله! حالا میگم یهو به حرف میفتی .دخترکم لطفا این بار قانون طبیعت رو نشکن و باز منو باباتو به زحمت ننداز .نمیدونم چرا زندگی تو مثل فیلم کلیک میمونه که یه مراحلی توش حذف میشه و یهو میپری بالا .آخه اینم شد کار دختر من؟!  2 هفته پیش خیلی تب داشتی و لپات از تب گل انداخته بود نمیدونی تا صبح با من چه کردی هر 10 دقیقه جیغ میزدی و باید نازت میکردم و بوست میکردم تا میخوابیدی .عین یه عروسک پیشم خوابیده بود ی. با اینکه خیلی سختی کشیدم توی دوره هایی از با هم بودنمون ولی همیشه خدا رو شکر میکنم از حضورت توی خونمون .شاید یه موقعهایی خیلی سخت گیر میشم ولی همش به خاطر خودته .امیدوارم این دوره ها کمک کنه آدم قوی بار بیای .برای من مهم نیست تو از الان کارای بچه های 5 ساله رو انجام بدی یا بخوام بندازمت جلو و کارایی رو انجام بدم که توی این دروه زمونه خیلی باب شده .مثل خوندن و نوشتن و این داستانا .ولی برام مهمه که شخصیت محکمی داشته باشی و بچگی رو با شادی و سلامت طی کنی .برام مهمه که توی بزرگسالی اینقدر قوی باشی که از پس مشکلات زندگیت بر بیای و با هر بادی خم نشی .

هنوز صحبت نمیکنی ولی به زبون خودت با اطرافیان ارتباط داری .عزیزکم ،دخترکم خیلی دوستت دارم .ارزو میکنم که خدا دوستت داشته باشه و کمکت کنه .آرزو میکنم همه بچه ها سالم باشن .آرزو میکنم خدا به همه رحم کنه و رو برنگردونه از کسی که اگر رحمتش شامل حال ما آدمها نشه ...........

++ دعا کنید برای همه کسانی که توی این لحظه آرزوی سلامتی رو دارن .آرزو دارن کودکی رو در آغوش بگیرن .دعا کنید برای کودکانی که آرزو دارن در آغوش گرفته بشن و کسی رو ندارن .دعا کنید خدا هممون رو دوست داشته باشه و رحمتش شامل حالمون بشه .دعا کنید اینقدر محکم باشیم که توی سختی های زندگی خم نشیم و ادامه بدیم و شادی رو ببینیم 

الهی آمین


2 سالگیت مبارک مادر

دختر خوشگل ۲ ساله ام

عزیز مامان به همین زودی ۲ سال گذشت .روز ۷ آذر ۸۹ هرگز از یادم نمیره .تمام مدت روز اتفاقات برام زنده میشدن .انگار همین الان رفتم بیمارستان .همین دکتر گفته وقت زایمانته .خدایا انگار اون استرس دوباره توی وجودم جون گرفت .لحظی لحظش برام دوباره اتفاق افتاد .خدا رو شکر میکنم که تو عزیزترینم رو برام نگه داشت .گل خوشگل من خیلی تغییر کردی .کلا اگر بخوام برات بگم هیچ شباهتی به ۱ سالگیت نداری .خدا رو شکر همه چیز رو به پیشرفته .خدایا ممنونم که ما رو میبینی .این روزها رو برامون نگه دار. جدیدا بیشتر باهم مکالمه داریم .البته بیشتر خودم میفهمم چی میگی و متاسفانه توی جمع حرفی یا آواسازی نداری .میشه بگی چرا؟!

تولد امسالت رو روز ۹ ام (پنج شنبه ) گرفتیم با یه تولد کوچولو رفتیم به استقبال سال جدید زندگی دخترمون .از چند روز قبلش برات میگفتم که جریان چیه و تولدته و تو هم تا اسم تولد میومد و شعشو میخوندم ذوق میکردی و میخندیدی.خیلی توی روز تولد خوشحال بودی و برای خودت کلی ذوق کردی و دست زدی .امیدوارم سال دیگه بتونی خودت شعر تولدتو بخونی عزیز دلم .به امید خدا .

خلاصه اینکه ساعت ۹ خوابت گرفت و سر شام نیم ساعت خوابیدی و بعدش بیدار شدی و طبق معمول تا مهمونا رو راهی خونشون نکردی ،نخوابیدی.

عزیز مامان خیلی دوستت دارم .امیدوارم هر روز بالنده تر باشی و در حال پیشرفت ببینمت .خدای خوب و مهربون صدای همه ما رو میشنوه .

تولدت مبارک عزیزم .دختر کوچولوی ۲ ساله.

خوشگل مامان داره 2 ساله میشه ها!!

جیگر مامان

عزیزکم ،روز ۵ شنبه رفتیم تولد گروهی .به تو خیلی خوش گذشت فسقلی مامان خیلی بچه ها و مهمونی رو دوست داری .با اینکه هنوز ساعت خوابت همون ۷ تا ۸ شبه و مثل خروس صبح بیدار میشی ولی از ذوقت توی تولد دختر خوبی بودی و تا ۱۰:۳۰ هم تو خونه بیدار بودی فرداشم کله سحر بلند شدی

خلاصه که هر بار از تولد و شنگول یا همون پگول! که برات میگم ذوق میکنی .امسال تولدت میوفته توی محرم فعلا یه تولد کوچولو میگیریم تا ببینیم چی میشه .

خدا رو شکر میکنم عزیزم ...روزای خیلی سختی رو گذروندیم .خیلی خیلی سخت ولی الان اوضاع آرومه .هنوز کامل حرف نمیزنی ولی خیلی چیزا در تو بهتر شده ...آهسته و پیوسته داری جلو میری .

بازی کردن با تو و بوسیدن و بوییدنت برام همه چیزه .گل من آرزو میکنم خوشبخت و شاد باشی و غمتو نبینم .همه غم هات برای من همه شادی هات برای خودت .

آرزوی من فقط اینه که تو با شادی و خوشحالی بزرگ بشی و به چیزایی که دوست داری برسی.

به زودی میام برات مینویسم که توی این سن از چه چیزایی خوشت میاد.

راستی عجیب شبیه کارتون Dora the explorer شدی.

میدونم که خیلی آدم متفاوتی هستی و هر از گاهی منو باباتو سورپرایز میکنی .اینم داستان زندگی توست .سپردمت دست خدا .همون که تو رو برام نگه داشت .باورم نمیشه به همین زودی 2 سال گذشت .2 سالی که با تمام دوران زندگیم فرق میکرد .یعنی این منم؟ این منم که اینقدر یه موجود دیگه برام مهمه؟ خدایا با مادرا توی اون 9 ماه چه میکنی که اینجور از خود گذشته میشن؟

خدایا این بزرگترین و زیباترین و سخت ترین تجربه زمینی رو از من بپذیر و کمکم کن ازش سربلند بیرون بیام.خدایا هممون بدجوری محتاجتیم چه اونایی که میدونن هر چی دارن از خودته چه اونایی که زیادی خودشونو جدی گرفتن.

خدایا دوستمون داشته باش .همین ما را بس است .

 

22 ماهگی

دختر کوچولوی نازم

روز به روز داری با مزه تر میشی و من بیشتر عاشقت میشم .

امروز برای اولین بار قصریتو آوردم و گذاشتم تا کم کم بهش عادت کنی چون میدونم غیر ازپوشک راحت نیستی جایی جیش کنی و کلی گریه کردی ولی بالاخره ۲۰ دقیقه نشستی وقتی بابات زنگ زد گوشی رو که گذاشتم دم گوشت هی گفتی مامان إ إ .....کلی به زبان فضایی از من گله کردی!

فسقلی حالا از من پیش بابات بد میگی؟:)

هرچند یه سری از کارات هنوز از بچه های هم سن و سالت عقب تر هست ولی برای من اصلا این چیزا مهم نیست .من تورو دوست دارم همونطوری که هستی نه اونجوری که من میخوام باشی .متاسفانه بیش از حد مقاوم هستی و اصرار به تو کار رو سخت تر میکنه .یه سری کارای جدید میکنی .مثل جلو رفتن با ۴ چرخه (البته خیلی آروم).نامگذاری برای بعضی اشیا به زبان خودت .حرفها رو میفهمی و جواب میدی(به زبان خودت!!) ولی هنوز دستور پذیر نشدی .البته تو هنوز خیلی کوچولویی .من نباید زیاد ازت توقع داشته باشم .عاشق بچه ها هستی .دلم میخواد وقتی تونستی از زمین بلند بشی چند روز بری مهدکودک برای بازی .

هر چیزی رو دلت بخواد تکرار میکنی .نه هر چیز که بهت بگیم بگو.

یه مقدار از سطح زمین بلند میشی و دستاتو چند ثانیه میذاری ولی هنوز نمیتونی بایستی.خیلی خوب به حرفام گوش میکنی و من از نگاهت میدونم که کاملا میفهمی و بارها امتحانت کردم .اگر ازت بد بگم سریع واکنش نشون میدی و اگر ازت تعریف کنم کلی برام عشوه میای.

دستاتو کامل به وسایل بازی میگیری و مواظب خودت هستی که نیفتی .هر کسی میبینتت عاشقت میشه .آخه تو هم مثل همه کوچولوهای دیگه مثل فرشته هستی .همه بچه ها زیبا هستن .مثل فرشته ها پاک و معصوم

بیشتر از تو من تغییر کردم .دیگه زندگیم مثل قبل نیست و دیگه من اون آدم قبلی نیستم .به گذشته که نگاه میکنم گاهی میگم این منم؟ واقعا این خود منم؟ چقدر عوض شدم .چیزایی که برام قبلا مهم بود دیگه برام اهمیتی نداره .چیزایی که بقیه رو ناراحت میکنه برای من مهم نیست .زاویه دیدم خیلی عوض شده .خیلی .زندگی اونقدر جدی نیست که بعضی از آدمها اینهمه جدی میگیرن .شاید همه اینها به دلیل چیزایی بود که این مدت دیدم و خدا رو شکر میکنم .برای اینکه میدونم ما رو محافظت میکنه .

امیدوارم تمام غصه های آدمها همین چیزهای پیش پا افتاده و کوچیک باشه .چیزهایی که قابل حل هستند.

یه فکرهایی دارم که امیدوارم بتونم به زودی عملیش کنم .امیدوارم به زودی بتونیم برای خیلی از بچه های کوچولو و مهربون کمک باشیم .هنوز خیلی درگیرم و درست نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی یه فکرایی تو ذهنم هست .

خدای خوب و مهربون فرشته کوچولومو به دستای تو میسپارم .

 

خواب گفتار!

زیباییهای زندگی را که در کنار هم بگذاری ،محو میشود آن خاطرات و عذاب های طاقت فرسا

ارزش ۹ ماه را در شمارش تولدت فهمیدم،گذر ۲ ماه را در واکسنهای ۶ ماه اول زندگیت شناختم

۱ ماه را در چکاب های ماهیانه مطب.لحظه  ثانیه را زمانی درک کردم که فهمیدم با یک لحظه کمبود اکسیژن جابجا میشود تقدیر تازه متولد شده ای .به عرش میروی یا به فرش همه دست اوست

عزیز میگوید به فانی ها دل نبند .بدان قدر لحظه را .خودت را جدی نگیر که تمام زندگی خوابی شیرین است ولحظه ای کابوس میبینی و بیدار میشوی و هی شکر میکنی که خواب بود!فقط یک خواب بود.

لحظه ای خواب شیرین میبینی و بیدار میشوی و میگویی حیف! فقط یک خواب بود!

وقتی لحظه آخر دستت را گرفت ،پرسیدی چرا من؟ چرا به من لطف کرد آن نگه دارنده بزرگ؟

چرا میپرسی چرا من ؟!اعتماد کن به بزرگیش .....-حداقل به اندازه دندانپزشک محله ات که میسپاری خودت را در دستش و هی درد میکشی و فریاد میزنی و دست آخر دنبال وقت بعدی میگردی-به او هم اعتماد کن .جای خودت زندگی کن .جای خودت امن تر است

اعتماد کن....فقط همین

 

 

سفرنامه آرنیکاپولو:)

دختر مهربونم

بعد از یک ماه و چند روز برگشتیم ..مادر جون جونم برات بگه که شما رو ساعت ۲ صبح بیدار کردیم شما هم شاد و شنگول که داری میری ددر .خلاصه توی هواپیما تا ابوظبی هم خوابیدی یه مقدار و کلا خیلی دختر خوبی بودی تا رسیدیم به پرواز دوم ......واییییییییییییییییییی!خدا به داد برسه .مگه ساکت میشدی .فقط جیغ میزدی .تازه بهت هیدروکسی زین هم دادیم که بخوابی .البته طبق معمول روی تو برعکس اثر کرد و هایپر شدی!البته از ایران کمی گوشت التهاب داشت و دارو برده بودیم ولی خیلی اذیت شدی ...با بدبختی نزدیک ۵ ساعت خوابیدی بقیشم با بابا مهرداد یا تو کابین مهماندار بودی یا راه میبردت .خلاصه وقتی رسیدیم کانادا خیلی کلافه بودیم قیافه من شده بود مثل انیشتن.توی فرودگاه تورونتو اینقدر جیغ زدی که افسر فرودگاه یادش رفت اولش پاسپورت تو و باباتو بگیره .فکرشو بکن! فکر کنم مسافرها عکس ما رو دارت کردن گذاشتن تو اتاقشون! خاله سودی هم اومد دنبالمون و رفتیم جایی که از قبل گرفته بودیم .توی این مسافرت خیلی خاله سودی زحمت کشید و چند بار رفتیم بیرون باهم .خلاصه با کمبود وقتی که داشت خیلی به ما محبت کرد.

توی مسافرت خیلی دختر گلی بودی .روحیت خیلی عوض شد ...خیلی ددر رفتی ...همه جا میخوابیدی همه غذایی میخوردی.جالب بود توی mall و رستوران و جاهای شاد با هر سر و صدا و بویی میخوابیدی ولی توی اداره بیمه و دفاتر اداریشون فقط غر میزدی و اذیت میکردی .خیلی خوب انرژی محیط رو میگیری.ولی کم راه رفتی و ما هم محدودت کرده بودیم حتی من خودم بهت غذا میدادم همش میترسیدم هنوز که بیمه شما نیومده (تا ۳ ماه نمیشد ازش استفاده کرد) مبادا اسهال بشی یا نکنه بخوری زمین و توی غربت به دردسر بیفتیم .من و بابات خیلی راه میریم تو مسافرتهایی که میریم.

 شما هم کالسکه سواری میکردی.یه پارک هم نزدیکمون بود هر روز میرفتیم و تو بازی میکردی .بانمکترینش سرسره سواریته که هی ترمز میگیری از بس که شجاعی مادر جون!:)

یه هفته هم خاله هات از آمریکا اومدن و رفتیم آبشار نیاگارا که واقها زیباست . البته من رفته بودم . یه سری جاهای دیدنی مثل CN tower هم رفتیم ولی چون 2 روز آخر هوا بارونی شد نتونسیتیم بریم یه جزیره زیبا به اسم Centre Island که قرار بود بریم.البته یه روز 3 نفری رفتیم به این جزیره و خیلی زیبا بود.طبیعتش مثل بهشت بود و کلی وسایل تفریحی برای بچه ها داشت.تو خیلی با بچه ها دوست شده بودی .آنیتا همش تورو بغل میکرد و همه باهات بازی میکردن و تو خیلی سرگرم بودی .2 بار هم توی مدتی که اونا بودن مهمونی رفتیم و کسانی که ندیده بودنت زیاد بهت ابراز علاقه میکردن .تو هم چیزی نمیگفتی وقتی هی میچلوندنت و بوست میکردن!فکر کنم خجالت میکشیدی جیغ بزنی! در کل از هواپیما که پیاده شدیم تو یه شخصیت دیگه ای شدی و این برای من و بابات که با تو زندگی میکنیم خیلی عجیب بود .بچه به اون ساکتی بسیار جیغ جیغو و ددری شده! اگر چیزی رو بهت ندیم یا کاری رو بخوای بکنی و نتونی یا اگر خوابت بیاد دیگه شروع میکنی حسابی !توی کتابخونه و توی IKEA هم زیاد بازی کردی چون یه وسایلی برای بچه ها بود البته نه مثل کلاب های بازی اینجا.

جالبترین قسمتش ابراز علاقه مردم به تو بود .خود کانادایی ها که البته خیلی کم هستن ! به نظر من خیلی با ادب و مهربونن و صبح کله سحر توی پارک با بچه هاشون بودن و خیلی گوگولیت میکردن .از  قوم و ملیت های دیگه هم از چینی و کره ای تا هندی و رومانیایی و خیلی ها باهامون صحبت میکردن و میپرسیدن سن تو چقدره و هی میگفتن که تو خیلی ناز و با نمکی .تو هم از عشوه کم نمیذاشتی البته! توی کانادا من ندیدم کسی زیاد تو مترو با بقیه حرف بزنه و هرگز ندیدم به یه بچه کسی چیزی بده چون میترسن نکنه پدر مادر بچه ناراحت بشن .خلاصه مثل اینجا نیست که بشه به بچه مردم دست بزنی ولی تو 1-2 بار کیک و شکلات هم گرفتی و این برای بابات که اونجا زندگی میکرد هم عجیب بود.در کل این سفر برای خانواده 3 نفره ما که خیلی از عید تاحالا اذیت شدیم خوب بود .خیلی خوش گذشت خیلی تو خوشحال بودی و این مدت ما فقط به شاد کردنت فکر میکردیم و نه آموزشت .شاید یه دلیل خوش گذشتن این بود که نه از دکتر نه از ماساژ و نه هیچ چیز دیگه ای خبری نبود و ما کلا به هیچ چیزی فکر نمیکردیم یعنی از قبل با بابات این قول رو به خودمون دادیم که در این موارد حرفی نزنیم.

توی پارک چند بار با حالت نشسته افتادی نه پس سر و من و بابات خیلی شاد شدیم که افتادنت درست شده .یه ذره راه رفتنت محتاطانه تر شده اونم برای حس کف پات هست که چون همش با کفش راه رفتی و پاهات روی زمین نبودن و زیاد توی کالسکه بودی این مساله پیش اومده .امروز کلاس داری .من مطمئنم مشکلمون زود حل میشه .جدیدا همه چیز رو هم میفهمی و کلمات بیشتری تکرار میکنی البته نه اینکه چیزی رو به اسم صدا کنی ولی مثلا توی تلوزیون بگه توتو یا خرس یا ...تو خودت به صورت دلبخواهی تکرار میکنی .

موقع برگشتن هم توی پرواز شما 2 ساعت اول جیغ زدی و بعدش لالا کردی 10 ساعت! و رسیدیم به فرودگاه و بازی کردی و باز لالا .توی پرواز دوم هم دوتایی لالا کردیم و تو خیلی لیدی وار سر صندلیت نشستی و تلوزیون دیدی و خوابیدی!ولی مشکل قاطی شدن شب و روزت دردسری بود .ساعت 7 میخوابیدی تا 5 عصر یه لالای کوچولو هم توی ساعت 12 شب و خلاصه از 2 نصف شب بیدار بودی! من و بابات چند روز بود نخوابیده بودیم .از خستگی دیشب چشمام باز نمیشد .شما دیروز از 2 صبح تا 11 صبح خونه مامانی جیغ زدی هم خوابت میومد هم نمیتونستی بخوابی خلاصه وضعیتی بود .با ایت همه داستان خودم بیدارت کردم تو هم کلی من و دعوا کردی و جیغ زدی ولی خوب چاره ای نبود .تازه شب مهمون بودیم من گفتم خدا به داد برسه اونجا چه بکنی تو! ولی از اونجایی که تو غیر قابل پیش بینی ترین آدمی هستی که دیدیم خیلی لیدی بودی بغل بچه ها رفتی و هی خوابت میبرد ولی با پر رویی چشماتو باز میکردی خلاصه ساعت 12 شب خوابیدی الانم هنوز خوابی! خدا کنه دیگه خوابت تنظیم بشه .

خانم خوشگله کلی توی این سفر برات خرید شده و همش هر چی میدیدم برای تو میخواستیم! بعدش من و بابا:) امیدوارم یه روزی بدونی که همه کاری میکنیم تا تو خوشحال و موفق باشی و کودکی شادی رو سپری کنی .اگر زمانی کاری میکنم که تو دوست نداری بدون که برای خودم خیلی سخت تره که ببینم کودکم زجر میکشه .من همه تلاشمو میکنم .مطمئن باش.

دوستت دارم عشق فسقلی

 

اولین سفر طولانی آرنیکا

دختر مهربونم

از آخرین باری که برات نوشتم خیلی تغییر کردی ُمتاسفانه وقتی برام نمیذاری که وبلاگت رو آپدیت کنم

برات بگم یه بار دیگه بردمت پیش دکتر و نظرش این بود که مشکلی نداری .یه مقداری کارات از بقیه بچه ها دیرتر هست و این توی بعضی از بچه هایی که با شرایط خاص به دنیا میان وجود داره .فعلا هم میری ماساژ میگیری چون یه مقداری حس هات بهم ریحته هستش .من باورم نمیشد تو برای این ۴ دست و پا نکردی که حس لامسه ات اینقدر زیاده که فکر میکردی روز میخ داری  میری! واقعا برام سخت بود که بخوام فکر کنم به روزایی که مجبورت میکردم ۴ دست و پا بری و تو گریه میکردی.من نمیدنستم دخترکم که تو با این سن کمت چه زجری میکشی . جدیدا مامان جان و بابا جان هم همسایه ما شدن ....خلاصه تو صبح که چشماتو باز میکنی غر میزنی بری بالا پیششون .کلی هم با بچه های عموت دوست شدی و دوستشون داری .خدا رو شکر دیگه راحت از حالت خوابیده میشینی و از ۲ روز پیش موقع افتادن میشینی مثل بقیه بچه ها .البته بگما هنوز من مواظبتم چون کاملا توی افتادن حرفه ای نشدی .شاید برای بعضی خانواده ها خنده دار باشه ولی نمیدونی من چقدر ذوق کردم .نمیدونی وقتی فهمیدم تا بهت میگم بشین دیگه میتونی دستمو بگیری  بشینی و پاهاتو عین چوب سفت نمیگیری چقدر از خوشحالی بالا پایین پریدم.میدونم تو این روزا رو به یاد نمیاری بعدا ولی خدا میدونه من چه زحمتی کشیدم تا به اینجا رسیدی .گاهی اوقات فکر میکردم اگر توی مطب دکتر ها این مسائل رو میدیدم اصلا به ذهنم نمیرسید بچه بیارم ولی الان فکر میکنم درسته من روزایی رو گذروندم که شاید بقیه تجربه نکردن شاید لحظاتی بود که دلم میخواست نباشم توی این دنیا ولی هیچ چیزی بی دلیل نیست توی این مدت خیلی چیزا یاد گرفتم تا به مشکلاتم غلبه کنم .خیلی کتابا و تکنیک ها رو امتحان کردم خیلی چیزای این دنیا برام دیگه معنی نداره .میدونم نه خوشیش واقعیه نه ناخوشیش.گاهی آدما دلشون میخواد جای یکی دیگه باشن در حالیکه نمیدونن جای خودشون خیلی بهتره.تا این چیزا رو لمس نکنی نمیفهمی.من مادرایی رو دیدم که بابت یه لحظه اشتباه همیشه زندگیشون نابود شده ! با یک اشتباه پرستار یا پزشک.زندگی توی یه لحظه تغییر میکنه .آدما هم تغییر میکنن .به خودم که نگاه میکنم من اون آدم ۳ سال پیش نیستم .حتی نمیشه مقایسه کرد.موندم این صبر رو خدا چطوری به مادر میده.

در ضمن من و بابات یه نذر سنگین صلوات کردیم برات که هر روز ادا میکنیم و واقعا از کسی که این رو بهم یاد داد ممنونم چون خیلی موثر بود.دیگه از دوست گلی که یه نفر رو بهم معرفی  کرد و شما رو بردم پیشش خیلی ممنونم .اگر این مسائل بگذره با توکل به خدا یه نذر بزرگ من و بابات داریک که باید ادا کنیم که البته بعد ها خودت خواهی فهمید .

این روزا زیاد پارک میری .یه روز در هفته با دوستای کوچولوت ددر میری که خیلی خوشت میاد .دوبار تا الان از این کلاب های بازی بچه ها رفتی که خیلی دوست داشتی .خلاصه ددری هستی.دلت میخواد دور و برت شلوغ باشه.

۱ ماه پیش توی جایی که میبرمت ماساژ کفشت گم شد (یک لنگش).منم خیلی ازاین کفش فسقلی تو خوشم میومد .داستان گم شدنشم طولانیه من فکر کردم یا رفته توی سطل آشغالی .یا انداختیمش کنارر خیابون وقتی داشتم عوضت میکردم تو ماشین .باورت نمیشه با همین مثبت اندیشی با اینکه بعد از یه ماه غیر ممکن بود پیداش کنم ولی پیدا شد!به همین سادگی!

جدیدا هم کلمه نه شده نقل دهن شما! کلا همه چیز فقط نه! از ددر به خونه آمدن نه! از پیش مامان جان آمدن "نه". خلاصه همش "نه".خوابت میاد "نه"!!

صدای پنکه بهترین لالایی هست برات و با صداش خوب میخوابی! البته این کشف جدیدمه!علاقت به ساعت و سیم هم مثل گذشته هستش .عاشق ساعت هستی!

به امید خدا یک ماه داریم میریم سفر .میریم تورونتو .خدا کنه توی این ۱۴ ساعت پرواز یک سر تا اونجا خسته نشی .نمیدونم چه واکنشی داری ولی امیدارم بتونی تحمل کنی .امروز بردمت دکتر برای چکاب یه ذره کهیر زدی دارو داد که اتفاقا کمی خواب آوره .برای توی هواپیما هم خوبه. کمی میخوابی گوش راستت هم کمی قرمز بو و دارو داد جهت احتیاط.کار و بارم رو تا حدودی انجام دادم.وقتی بیداری که اصلا نمیتونم هیچ کاری انجام بدم!الان خوابیدی که دارم برات مینویسم.

خب در آخر بیایم دعا کنیم برای تمام بچه هایی که الان دارن با بیماری دست و پنجه نرم میکنن .برای مادرهایی که هر ساعت براشون یک سال میگذره .دعا کنیم برای کودکان تنها در شیرخوارگاه ها .برای تمام کسانی که از محبت محروم شدن ..دعا کنیم برای بیماران خاص .برای کسایی که الان احساس تنهایی میکنن .برای کسانی که خیال میکنن خدا اونها رو نمیبینه و دوستشون نداره و برای کسانی روی شونه هاشون کوهی از غم سنگینی میکنه .خدایا توی این روزهایی که در راه هست محبت و عشقت رو از ما دریغ نکن .

 

فسقلی خانم و روز پدر

عروسک مامان

آخه من چی بگم چیکار کنم که یه ذره توجهم نسبت به شما کم بشه؟ هان ؟ خودت بگو

توی پارک و خیلی از جاها حتی وقتی بداخلاقی خیلی مورد توجه مردم قرار میگیری ..نمیدونم چرا

واکسنت رو زدیم و خداروشکر تب نکردی فقط پاهات درد میکرد .اولش که رفتیم بیرون از خونه خیلی شنگول بودی برای ددر رفتن ..تا رفتیم درمانگاه شهرداری و طبقه دوم با اینکه ۶ ماه پیش اونجا بودیم و هنوز بچه ای واکسن نزده بود ...مسئول واکسن زدن هم توی اتاقش بود و خلاصه خبری نبود اول صبح توی درمانگاه. شما شروع به گریه کردی !!!مونده بودم از کجا فهمیدی جریان چیه ...وقتی واکسن زدی خیالت راحت شد و دیگه گریه نکردی:)

منم از سر صبح بهت آب هندوانه دادم و خلاصه تب آنچنانی نداشتی ولی نتونستیم تمرین کنیم تا چند روز و پاهات بدجور درد داشت .

دیگه اینکه ۲ شنبه مهمون داشتی شما خلاصه پسر عمو و دختر عموت آمده بودن و شما کلی باهاشون بازی کردی البته میتونم بگم با اینکه دختر عموت از شما ۸ ماه بیشتر بزرگ نیست ولی واقعا از نظر فعالیتهاش انگار ۲ سال بزرگتره ماشالا حتی کفششم خودش به پا میکرد .خدا حفظش کنه . ناگفته نماند که برادر ۷سالش خیلی باهاش صحبت میکرد وهمش بهش میگفت این اسباب بازی اینجوریه و اون یکی اینطوری کار میکنه و بازیش اینه ....اونجا من فهمیدم چرا این بچه اینقدر جلوتره ...فکرشو بکن یه بچه که بیکاره از سر صبح با آدم حرف بزنه و بازی کنه .....واقعا همبازی توی روحیه ات موثر بود و تا شب خوشحال و شاد بودی تازه برای اولین بار بی گریه تمام تمریناتت رو انجام دادی و سر وقت هم خوابیدی ....البته قراره باهم همسایه باشیم و زمانی که اینجا هستن میتونن دوستای خوبی برای شما باشن.

از اونجایی که اون روز ٬ روز پدر بود من واقعا نرسیدم کار خاصی برای بابت انجام بدم ولی شما با کارهات کلی دل بابا رو شاد کردی و حسابی ذوق کرده بود ....من و بابا تصمیم گرفتیم بعد از سفرمون هفته ای چند روز شما رو بزاریم مهد که فقط بازی کنی .امروزم که باهم رفته بودیم خرید با مردم ارتباطت بهتر بود ...من و بابا از بس که برای شما میترسیدیم و هی دنبالت بودیم متاسفانه تو یه چیزایی رو تجربه نکردی .نمیدونم هنوزم از یه چیزایی ترس دارم که باید به خودم غلبه کنم و آزاد بگذارمت.

خلاصه اینکه به هیچ وجه زیر بار زور نمیری و باید با خوشی و خنده یه کاری رو ازت بخوایم وگرنه امکان نداره به نتیجه برسیم .فسقل خانم امیدوارم هر روز پیشرفتت بهتر باشه .

عاشقتم..................

دختر یک سال و نیمه مامان

دختر یک سال و نیمه مامان

دختر گلم یک سال و نیمه شدی

خدایا شکر که الان دختر گلم پیش مامانش خوابیده .

عزیز مامان روزای سخت و بدی رو با هم گذروندیم ...

بعد از ۲-۳ روز گریه کردن مثل همیشه خودمو جمع و جور کردم و همه راه هایی که میشد بهت کمک کرد رو نوشتم و بهشون عمل کردم از ورزش گرفته تا مثبت نگری و چیزای دیگه .روزای خیلی خیلی سختی که فقط خودم و تو میدونیم چطوری گذشت ....اگر بخوام از کارایی که توی این چند وقت کردم بگم باید بشینم و ۲-۳ ساعت بنویسم ...اینقدر بگم که اوایل خیلی برای تمرین دادنت مشکل داشتم چون بسیار مقاومت میکردی برای ورزشهایی که برات توصیه شده بود ....پاهاتو نمیذاشتی خم کنم ....باهم تمرین افتادن کردیم تا دلت بخواد ....یه عالمه تاحالا دراز و نشست رفتی و خیلی کارای دیگه ....فقط ۳ بار در روز ماساژ دست و پا میگیری و یک بار میری حمام ...تاب بازی هم توی برناممون هست ..معمولا یک بار هم میریم پارک ..این وسط کارای خونه و غذا پختن مخصوصا برای شما رو هم که اضافه کنی باید به ۲۴ ساعت یه زمانی رو اضافه کرد . من به هر کسی میدونستم سپردم تا دعات کنن ....

علاوه بر راه های متعارف به طرق دیگه هم پیگیر موضوع بودم که یکیش این بود که خودم هر روز فیلم راز رو میدیدم چون روحیه ام زیاد جالب نیست ...گاهی خوبم گاهی نه...برام سخته مجبورت کنم کاری رو انجام بدی که بسیار متنفری ازش ..گاهی ۱ ساعت گریه میکنی و من از اینکه مجبورت میکنم احساس گناه میکنم ولی چاره ای ندارم ...آخه موندم چرا دوست نداری بعضی کارها رو انجام بدی ...البته خیلی بهتر شدی ..تعادل ایستاییت کامل شده یعنی میتونی مدت طولانی سر پاهات بایستی و زمین نخوری .....زمین خوردنت بهتر شده ...به صورت نشسته جلو میری ...از سطوح کمی بالاتر از زمین خودت بلند میشی ولی هنوز حرکت از حالت خوابیده کامل به حالت نشسته رو نداری .از حالت نشسته به ایستاده هم بدون کمک دست هنوز نمیتونی بایستی ....دیگه تنهایی و بدون اینکه من و بابات پشتت باشیم راه میری و مستقل هستی. فعلا هم داریم سعی میکنیم فرم ۴ دست و پا راه بری ..ولی خیلی بدت میاد و خیلی داری اذیت میشی ...چاره ای هم نیست چون باید دستات قویتر بشن ...خلاصه که حسابی درگیر هستیم با شما .

خدا رو شکر میکنم برای دوستای خوبی که دارم ...واقعا به من و شما لطف داشتن ...حسابی تشکر میکنم از همه ...امیدوارم از همه نی نی های خوشگل بلا به دور باشه.

گاهی فکر میکنم کاش تو خودت همه کاراتو انجام میدادی و اینکه چرا اینجوری شد ولی بعدش میگم حتما حکمتی بوده.....حکمتی که من نمیدونم چیه .جدیدا هم همه جا میبرمت تا بیشتر معاشرت داشته باشی ..چون خیلی دوست داری بری ددر .خیلی هم که بهت فشار میاد برای تمرینات گاهی میگی ببر بیروننننننننننننننن:)

خلاصه از حرف زدنت بگم که توی خونه وقتی راه میری کلی اقول بقول (فضایی) میکنی و چیزایی هم میگی ولی بیرون تا یه مدت نمونی و آشنا نشی چیزی نمیگی .

غریبی کردنت هم به این صورت هست که فرد غریبه رو نگاه نمیکنی ..البته اگر کسی بیاد طرف کالسکه ات توی جاهای ناشناس ..غر و جیغ هم میزنی ولی نه برای کسایی که خودشون یه نی نی هم سن شما داشته باشن:)

دیگه اینکه غذا خوردنت هم خوبه البته موقع شام تقریبا حوصله غذا خوردن نداری ...عاشق نون و بیسکوییت هستی و میوه(نارنگی و موز میوه های مورد علاقت هستن)

دیشب خواب میدیدم میگی مامان بیا بازی کنیم ..خیلی دلم میخواد کامل حرف بزنی و با هم کلی صحبت کنیم ..البته از الان تو موقعی که شما همدم مامان بشی و باهاش درد دل کنی کلییییییییییییی مونده .

دیگه اینکه آرزوهای مامانا خیلی کوچیکه ...یه مادر روزای اول تولد بچش با یه شیر خوردن بچش و یه پیف کردنش کلی خوشحاله ... آخه آدم از پیف کی ذوق میکنه !!! نه تو بگو:)

دیگه بعدش با راه رفتنش و حرف زدنش غرق شادی میشه ...یه مامان که بگه خستگی تمام روزش در میره ....یادم رفت بگم جدیدا دستتو میندازی دور گردنم و بوس میکنی البته به روش خودت وقتی هم بهت سخت بگیرم منو تحویل نمیگیری و بابات که میاد سریع میری پیشش و بوسش میکنی ....من بیچاره این وسط میشم بده!

خدا کنه این روزا زودتر بگذره و تو کاملا مستقل بشی و دغدغه های ذهنی من کمتر بشن .

بازم از همه کسایی که به فکر ما بودن واقعا ممنونم گاهی یه تلفن از جایی یا کسی بهت میشه که واقعا توقع نداری یا از جای چیزی بدستت میرسه که هیچوقت فکرشو نمیکردی.

دختر گلم یک سال و نیمگیت مبارک ....آرزو میکنم همه چیز زودتر حل بشه و تو اذیت نشی

الهی آمین

 

 

بدجوری نگرانم

دختر کوچولوی مهربونم

کلی آزمایش دادی ...نوار عصب و غضله ازت گرفتن .بدن کوچولوت رو با سوزن سوراخ سوراخ کردن و دل من کباب شد ....با بدبختی تونستم ازت آزمایش ادرار بگیرم چون بزرگ شدی خیلی سخت شده و رسیدیم به روز جواب آزمایش .....وقتی بابا جواب ر آورد یه تعدادیش توی رنج نرمال نبود ..نمیدونی من و بابات چه حالی داشتیم تا صبح بیدار بودیم ..کل اینترنت رو زیر و رو کردیم ....وقتی رفتم دکتر گفت همه چیز نرماله ولی باید از مغز ام آر آی گرفته بشه تا ببینیم مشکل چیه ...البته خود دکتر همون روز گفت که باز هم در مورد بچه ها همه چیز حالت متغیر داره و روند رشد حتی با توجه به جواب ام آر آی یه چیز ثابت نیست که بگن حتما بچه باید تا ۱ سال این کارو کنه ...ممکنه زمان  رشد یک بچه دیرتر یا زودتر از بقیه باشه وتا ۳ سال میزان هوش بچه ها حتی بچه هایی که همه چیزشون ظاهرا سروقت هست  مشخص میشه .....اینم یعنی بازم نگرانی .... رفتیم ام آر آی ...

ساعت ۳ صبح رفتیم و شما بیهوش شدی ....وای وقتی دادنت دستم قلبم داشت از جاش در میومد نمیدونی چه حال خرابی داشتم تو خوابیده توی بغلم و من فقط اشک میریختم و بابات هم تمام مدت داشت خودشو کنترل میکرد ولی من میدونم که دلش از من خون تره ....

جواب رو پدرت برد برای دکتر و با توجه به چیزایی که گفت هنوز چیزی معلوم نیست ....باید ۳ ماه دیگه بریم و از روی علائم ببینیم رشدت در این زمان چقدر بوده ....در حقیقت روند رشد به چه صورته

من خیلی نگرانم ..خیلی داغونم ....نمیدونم چه کار کنم ...خیلی نذر و نیاز کردم ....

خدایا تو خودت این بچه رو به من برگردوندی وقتی هیچ کس باورش نمیشد با اون شرایط زنده بمونه ....خدایا خودت محافظتش کن ....میسپارمش به دستای پر مهرت ....دارم نابود میشم از فکر و خیال .

خسته شدم اینقدر اینجا از ناراحتی و دل نگرانی هام نوشتم ....میدونم چیزی نیست ولی من مادرم ....خیلی نگرانم خیلی دلم شکسته ...احساس میکنم دنیا با تمام عظمتش خورد روی شونه هامه ....میدونم این دنیا هیچ چیزیش اون جوری که ما میبینیم نیست ...میدونم حکمتی توی کاره ....هربار منو تا دم چاه فرستادی و دستمو لحظه آخر گرفتی ...خدایا من التماست میکنم دستمو بگیر  .دیشب شبه شهادت حضرت فاطمه بود و من یاد سال ۸۸ افتادم که وقتی جواب آزمایش بارداریم مثبت بود روز تولد حضرت زینب بود و یه نفر بهم گفت این هدیه حضرت فاطمه است که امروز دلش شاده .خدایا کمکم کن

ازت چیزی نمیخوام جز سلامتیش ...

بابات میگه یه روز به این فکرای امروزت میخندی ....منم میگم خدا کنه اون روز بیاد و تو بدو بدو بپری تو بغلم و کامل حرف بزنی و من بخندم و بگم بیخودی نگران بودم .....یعنی میشه اون روز بیاد ...یعنی میشه این روزای بد تموم بشن ....

حرف آخر اینکه

التماس دعا

 

نگرانی در حد تیم ملی

دختر عزیزم

لطفا بزار یه آب خوش از گلوی من بره پایین ...داشتم از آرامش لذت میبردم که باز افتادم در دیگ نگرانی!اونم چه نگرانی ! عزیزم توی عید کلی باهات کار کردم که میفتی با سر نری تو زمین و اشیا رو بگیری و بلند بشی ولی نشد .....راه رفتنت خوبه ولی برای همین بردمت پیش فوق تخصص اعصاب کودکان ....بماند که از صبحش منو کشتی و من حکم جنازه رو دارم !آخه کی باورش میشه تو اینقدر بفهمی! خلاصه با بررسی دکتر گفت احتمالا عضلات زانوت ضعف داره یا اعصابش برای همین شما ۴ دست و پا نکردی ..بمیرم برات که همه میگفتن تنبله و تو مشکلی داشتی ....باید فردا بریم کلی آزمایش بدیم بعدشم نوار عضلانی از پاهات بگیرن ....که اگر اینا نبود بعدش ام آرآی بدی ...گفت احتمال زیاد از مغزت نیست ...خدایا دارم میمیرم ...دلم شده رختشورخونه سرم داره میترکه ..نمیدونی تو مطب چه به من گذشت و طفلی بچه ها و خونواده هاشون ....ای خدا سلامتی باشه بقیشو بی خیال! چه بچه های گلی که اصلا فکرشو نمیکردی صرع یا بیماری های سخت داشتن ...خدایا شفا بده ...ای خدا هر چی مینویسم باز دلم خونه .....با اینکه پوستم کمی کلفت شده!!!!!!!!!!!!!! و مثل اوایل از ابتدا شروع به گریه زاری نمیکنم ولی نمیدونی چه حالی دارم ...احتمالا باید بریم کار درمانی ....حالا تا فردا بشه و بعد جواب رو که گرفتیم ببریم مطب ....

شاید بزرگ که بشی به حرفهای من بخندی ولی بدون که مادر شدن خیلی سخته خیلی .

خدایا ازت کمک میخوام. دستمو بگیر ....

سال نو

دختر خوشگل مامان

بالاخره عادت کردی به خونه جدیدمون

خدا رو شکر همه چیز فعلا آرومه و مشکلی نیست.تو هم تقریبا مثل قبلت شدی با این تفاوت که اصلا هیچ فیلمی غیر از بیبی انییشتن اونم ۱۵ دقیقه نمیبینی و فقط عشق تاتا داری ! به راه رفتن خودت میگی تاتا .چیزای زیادی میگی ولی قند بانمکترینشه ....راه که میری میگی بریم ...بدو بلیم ...گاهی اول صبح توی تختت میشینی بازی میکنی ...به هیچ وجه اگر مهمون داشته باشیم نمیخوابی و کولی بازی در میاری و همچین که مهمون رفت بی گریه میخوابی!

۲ روزه با بابات میریم خرید و تو خیلی ددر دوست داری و کلی با آفتاب بهار حال میکنی خودت میخوابی ئ بلند میشی اذیت نمیکنی !انگار فقط باید بریم ددر!از خریدامون فقط یه مقدار خرده ریز منده که اونم تا شنبه تموم میشه ...نمیدونم چرا هر چی جا به جا مکنیم باز هم کار هستش ....خلاصه این ۲ روز مامان از شما خیلی راضی بود داشتم تو ماشین به بابات میگفتم شنبه آرنیکا رو بگذاریم پیش مامانی بریم خرید ...نمیدونی چه غر غر ی کردی و اعتراض ...تا من هی گفتم نه شوخی کردم حتما اول آرنی رو میبریم! وروجک شیطون!

فعلا سرم شلوغ بوده هنوز پروژه غذا خوردن تنهایی خودتو شروع نکردم خاله میگه داره دیر میشه .فکر کنم یه کثیف کاری حرفه ای داریم تا چند وقت .....

از عکاسی سر سفره هفت سین نگم که تو همش تو گل و ماهی بودی ...اصلا نشد تنها بذارمت تو سفره !کل سفره رو نزدیک بود یه آن بریزی به هم!

مسافرت هم قرار نیست فعلا بریم.چون اینجوری راحت تریم ...اگر بریم و شما باز برای خوابیدن توی جای جدید مشکل داشته باشی اصلا صلاح به رفتن نیست .ار تپلیت هم فقط لپ مونده تونم کمی! بقیش در اثر شیطنت ار بین رفته وموهاتم خدا رو شکر جا افتاد!آخه زیادی کوتاه کرده بودم کلی ناراحت بودم

خدایا دعا میکنم توی سال جدید سلامتی برای همه باشه که مشکلات دیگه راحت حل میشه .خدایا کمکم کن ببخشم و بخشیده بشم .کمک کن دل کسی رو نشکنم .خدایا کوچولو ها رو سالم نگه دار ....خانواده ها رو برای بچه ها حفظ کن .....نگذار هیچ مردی شرمنده زن و بچش بشه تو این شبهای عید ...خدایا شادی رو تو دل همه جا بده

گلم دوستت دارم

بوسسسسسسسسسسس

بالاخره اومدیم خونمون

دختر گلم

چی بگم که هر چی مگم بهتره

این داستان اسباب کشی ما هم داستانی شده خنده دار و گریه دار .الان که دارم برات مینویسم تو خوابیدی از ساعت ۵ .برات بگم بعد از ۳ ماه خونه مامانی بودن و کلی دوندگی و خستگی برای جفت و جور کردن پرده و لوستر و وسایل خونه نو حالا همه چیز آمادست و نصب شده و وسایل چیده شده هرچند من خیلی خسته شدم .کلی زحمت کشیدم تا سریع خونه چیده بشه و شما هم پیش مامانی بودی در زمان چیدمان وسایل و خرید کردن من و بابا! ولیییییییییی جدیدا یه مشتری برای اجاره خونه پیدا شده و شرکای سازنده که فامیل هستن تصمیم دارن که کل ساختمون رو اجاره بدن و این یعنی یه جابجایی دیگه!خلاصه اینکه خیلی هم چیز مبهمه  معلوم نیست بعد عید چه کار قراره انجام بدیم ! اینقدر این چند وقت اعصاب خوردی داشتیم و درگیر بودیم که راه رفتن شما فراموش شده بود! اینه که خودت راه میری ولی بعضی وقتا میگی دستمو بگیر! حسابی مامانی شدی تو این خونه .چون دور و برت شلوغ بوده دلت تنگ شده برای مامانی و همش غر میزنی از شنبه و اگر پیشت نباشم گریه های وحشتناک سر میدی ! خلاصه من با این همه کار و یک بچه غر غرو! دارم هلاک میشم.خدا کنه امسال سال خوبی باشه .

فکرشو بکن من طوری یخچال رو پر کردم!هی تو غر زدی و نق زدی و گریه کردی من یه کار انجا دادم و آمدم پیشت تازه فاجعه مهم اینه که تلوزیون وصل نبود و بی بی انیشتن نداشتیم! واییییییییییی!

خیلی داغونم خیلی .

سخت گذشت ولی همه چیز درست میشه .انشالا که سال خوبی رو با هم همگی شروع کنیم و به پایان ببریم.

خدایا به امید تو

 

دندون های آسیاب

سلام گل خوشگلم

چند روز بود خیلی بد خلق بودی فقط خودتو پرت میکردی و غر میزدی من گفتم حتما بدن کوشولوت بیمار شده یا عفونت داری بردمت پیش دکتر سماعی خدا رو شکر خوبی و مشکل دندونای آسیابه! داری ۴ تا دندون در میاری البته ۲ تا بالایی ها در اومد ولی هم من هم خودت داغون شدیم .چمعه تولد آریا ناز نازی بود خیلی با نمک قر میداد تو هم خیلی جدی هستی توی جمع نمیدونم چرا مثل قبل نمیخندی به همه !بغل همه میری و تحویل نمیگیری تازه مثل توی خونه هم که هی یه چیزایی با خودت میگی نیستی!دیگه ساعت ۹ طاقتت از خواب تموم شد و ما زود آمدیم! میدونی که تو با خواب شوخی نداری!

در ضمن دکتر کمی منو نگران کرد برات آزمایش داد چون هنوز مستقل نمیتونی از حالت خمیده به حالت نشسته بری و ابن عجیبه برای کسی که میتونه قدم برداره و دستشو میگیری کامل راه بره !باز آزمایش خون دادیم و گریه و زاری....دلم ریش میشه یادم که میوفته در ضمن جهت مشاوره یه دکتر اعصاب کودکان هم باید بریم من میدونم مشکلی نیست شاید باید تلاشتو بیشتر کنی!!خدا به خیر کنه !باز نگرانی های مادرانه!

دوستت دارم گلم درسته هفته زیاد خوبی نداشتیم ولی همه چیز حل میشه!توکل به خدا

بوی عید میاد!!

دختر خوشگلم

ما همچنان خونه مامانی هستیم و انشالا تا آخر هفته میریم خونه خودمون رو میچینیم البته تا کامل نشه شما رو نمیبریم چون دفعه پیش سر بسته بندی وسایلمون خیلی اذیت شدی و دست آخر هم مریض شدی.روابطت با مامانی خیلی عالیه و پیشش راحت میمونی و کلی با هم بازی میکنید .خدا رو شکر دختر خیلی خوبی هستی و هر جمعه که من و بابا میریم دنبال خریدهای خونه جدید شما خیلی همکاری میکنی .من خیلی خسته شدم ولی دیگه داره تموم میشه .خیلی باید از باباجان ممنون باشیم برای اینکه رفتن توی این خونه با لطف ایشون بود .دیرز تولد کیمیا بود ولی خب زیاد همکاری نکردی و خوابت میومد ولی نخوابیدی و سر تولد کلی به من غر زدی .....اشکالی نداره عزیزم خب سر خوابت خیلی حساسی .از غذاهایی که دوست داری بگم که قرمه سبزی و سوپ و غذاهایی که آلو بریزم دوست داری ولی از گوجه پلو و دمپخت و غذاهای گوجه دار بدت میاد .تخم مرغ هم فقط به صورت املت خرما میخوری .جالبه که ذائقه غذاییت مثل باباته .

امسال عید حال و هوای عجیبی داره .قیمتها دو برابر شده چون دلار از ۱۰۰۰ تومن شده ۲۰۰۰ تومن و در عرض ۱ ماه همه چیز ۱۰۰٪ گرون شد .الان یه حالت سردرگمی بین همه هست نمیدونن بخرن یا بفروشن و در آینده چه خواهد شد .امیدوارم وضعیت به حالت اول برگرده .من برای تو کلی پوشک و شیر و آیروویت و قطره میم خریدم چون گفتم شاید کالاهای خارجی کمتر وارد کشور بشن .خلاصه دخترم همه جا شلوغه و مردم زیاد خرید میکنن فکر میکنم برای اینه که میگن شاید کالا کم بشه .انشالا که اینجور نمیشه و همه مردم بتونن سال جدید خوش و خرم باشن .

روز ۱۴ بهمن شروع کردی به چند قدم راه رفتن و حسابی هم ذوق میکنی ولی میدونی چون با پای صاف میفتی زمین و زانوتو خم نمیکنی همیشه ما کنارتیم که بلایی سرت نیاد .خودتو نمیکشی بالا از وسایل ولی اگر دلت بخواد راه میری ولی خیلی محتاطی .بیش از حد احتیاط میکنی .با واکرت هم راه میری .روز ۲۰ بهمن بابات منو صدا کرد که آرنیکا راه میره نمیدونی چه لحظه ای بود با اینکه چند قدم که میری خودتو پرت میکنی روی مبل یا سمت فردی که جلوت ایستاده ولی من از خوشحالی گریه میکردم امیدوارم زودتر راه بیفتی که این یکی از دغدقه های منه .دیگه اینکه باز موهاتو کوتاه کردم جلوی موهات یه ذره بد شد منم قول دادم از این کارا نکنم دیگه! ولی تا عید رشد میکنه آخه همش موهات میرفت تو چشمت .

موندم بریم خونه خودمون چه خواهی کرد چون اینجا دور و برت شلوغه و حسابی توجه میگیری.راستی کلی هم حرفهای فضایی میزنی که بیشتر تو بدو و بیا برو داره و اینکه خیلی چیزا رو تکرار میکنی ابته اگر خودت دلت بخواد مثلا من میگم گوگولی تو میگی گو یا من میگم بیسکوییت شما میگی بیسویی یا رورو جای روروئک ولی اگر بگیم آرنیکا بگو یک کلمه رو شما فقط نگاه میکنی .

دوستت دارم عزیزم امیدوارم قدمهای بزرگتر و استوارتری تو زندگیت برداری .

داستان اسباب کشی

دختر نازم

بالاخره با تمام عجله ای که داشتیم و شما که کلی مجبور شدی بیبی انیشتن ببینی و روزای آخر نمیتونستی تو خونه بچرخی به خاطر شلوغی خونه ،اسباب کشی رو ۴ شنبه انجام دادیم و از ۲ شنبه آمدیم خونه مامانی .۴شنبه اومدم خونه دیدم مامانی پریشونه فهمیدم تو تب کردی اونم چه تبی! ساعت ۱۰ بردیمت بیمارستان کسری گوشات و گلوت عفونت داشت خلاصه بعد اون همه کار ۲۳ شب نخوابیدم چون تو گل نازم مریض بودی و تبت سخت میومد پایین حتی با شیاف هم مشکل هم نمیشد فقط با بروفن!

بعدش هم خودم آفولانزای شدی گرفتم مامانی هم گرفت خلاصه یه ۳ هفته ای گیر مریضی بودیم.الانم منتظریم خونه آماده بشه بریم وسیله بچینیم .تو هم عادت کردی به اینجا کلی ب مامانی و بابایی حال میکنی و دور و برت شلوغه . راستی برنج خور شدی هورااااااااااااااااااااا

دیگه غذای خودمون رو میخوری ....خدا رو شکر.

هنوزم راه نیفتادی فکر کنم میترسی ....

روزا با هم میریم پارک و معمولا تو راه برگشت خوابت میبره یا وقتی تو خواب هستی میذارمت پیش مامانی و میرم دنبال کارهای عقب افتاده که خیلی هم زیادن و تمومی ندارن اینه که کم میرسم بیام و وبلاگت رو آپدیت کنم .

واییییییییییییییی یادم رفت بگم که دیروز هنرمندی کردم! کلی گشتم دنبال آرایشگاه بچه ولی کاراشو دیدم خوشم نیومد ومدم خودم موهاتو کم کوتاه کنم ولی دیگه کم کم زیاد شد ! خلاصه خوب شد آخر سر ولی ویگه موهات بلند نیست ...آخه خیلی نا مرتب شده بود:)  قیافت تغییر کرده کلی.قربونت بشم من آخه.

دیگه اینکه خیلی با بچه ها حال میکی و کلی ذوق میکنی با دختر خاله و پسر خالت .

منم که همش دنبالتم بعضی وقتا ساعت ۷ اینقدر راه رفتم که دلم میخواد بیام بخوابم ....

مامان عاشقته خوشگلم مرسی که با ما همکاری کردی گلم .لنشالا زود میریم تو خونه خودمون

دوستت دارم گلم

دلم گرفته

دختر گلم

دلم گرفته نه یه ذره خیلی زیاد .....فقط همین

اسباب کشی

دختر عزیزم

هم خوشحالم هم ناراحت ...خوشحالم از اینکه میریم خونه خودمون و ناراحتم از اینکه هنوز خونمون کامل نیست و مجبوریم اسباب کشی کنیم .متاسفانه مستاجر جدید باید آخر آذر بیاد توی این خونه و ما دیروز خبردار شدیم و باید توی ۳-۴ روز وسایلمون رو جمع کنیم و من خیلی کار دارم و کمتر میتونم بهت برسم .این وسط تو هم داری دندون در میاری و کلافه هستی .دیشب خوب نخوابیدی و منم با این همه کار خوابم نبرد. هم از استرس کارها هم از اینکه شما بیدار بودی .ولی میگذره این روزها .

خاله هم کمر درد گرفته و نمیتونه نگهت داره باید ۲ روز بری پیش مامانی و ما هم یه ماهی مهمون مامانی هستیم خدا کنه اذیت نکنی اونجا و خوب بخوابی آخه تو فقط توی تختت میخوابی و اصلا جای دیگه خوب خوابت نمیبره وهی میپری از خواب ....خلاصه اینکه اومدم توی این هیر و ویر برات بنویسم چون میدونم تا مدتی نه اینترنتی هست و نه وبلاگی ....انشالا اوضاع زود جور میشه و میریم وسایلمون رو میچینیم .شما هم که فعالیتت زیاد شده و با رورئک جلو جلو میری و قدمهای سریع بر میداری من روزا چند کیلومتری تو خونه دنبالت راه میرم!همه جا سرک میکشی و از روی پای بابات بدون کمک دست مثل کشتی گیرا یه ضرب بلند میشی! موندم چرا تو همه کارات مثل خودته!

دیگه اینکه همچنان برنامه غذاییت بی برنجه چون تا اسم برنج اومد فرداش شیرهایی که میخوردی رو مثل فواره بالا میاوردی من موندم تو از کجا هرچی من میگم میفهمی! سر واکسنت هم تا گفتیم آرنیکا واکسن داره شبش خوابت نبرد. تا رفتی پایش رشد و گفتن کلینیک واکسن ۱ سالگی رو ۴ شنبه ها داره و اون موقع راحت شدی .باز ۳ شنبه خوابت نبرد!اگر من یه ذره ناراحت باشم تو خیلی بی قرار میشی !اون موقع هی باید بهت بگم من حالم خوبه نگران نباش ما دوستت داریم تا تو بخوابی ..آخه بچه که اینهمه حساس نمیشه ...مامان جون یه ذره از حساسیتت کم کن!

دیگه اینکه برای تولد ۱ سالگیت رفتیم آتلیه ...خاله هاله خیلی خوش اخلاق بود و عکسای خوبی انداختی خیلی بهتر از آتلیه کلیک تازه تو رو با کیک تنها گذاشتیم البته با پمپرز شما هم رفتی ۲ دستی تو کیک نمیدونی چه با مزه کیک ها رو میخوردی! هول شده بودی ....خلاصه کلی عکس با خرابکاری تو کیک گرفتی .

دیروز هم رفتیم رستوران من خیلی مطمئن نبودم که تو ساکت بشینی ولی ۱ ساعت خانمی کردی دم رفتن کلافه شدی و غر زدی ما هم سریع اومدیم بیرون . برای تشویق شما که خانم بودی سر راه دنت بیسکوییتی خریدیم:)

دیگه اینکه میدونم اسم نزدیکانت رو میشناسی و میفهمی ما چی میگیم و واکنش به خیلی چیزها داری ولی صحبت نمیکنی هنوز همون کلمات اولیه رو میگی ...کلا همه چیز رو گذاشتم به عهده خودت .

نازنینیم دوستت دارم

تولد 1 سالگی

دختر قشنگم

دیروز تولد یک سالگیت رو به همراه مامانی و بابایی و خاله و عمو گرفتیم(۳ روز زودتر چون شما ۷ آذری هستی)...یه تولد کوچولوی خانوادگی که خیلی هم به تو خوش گذشت .دست زدی ...نانای کردی ....کیک خوردی ...انگشتت رو مثل همه بچه ها موقع بریدن کیک توی کیک کردی و شمع فوت کردی و کادو گرفتی.

با شرمندگی از فسقلی خودم که از چند روز قبل داشتمم میدویدم تا همه چیز جور باشه برای تولدت و مطمئن نبودم همکاری میکنی یا نه .....که دیدیم خیلی ذوق کردی وقتی تزئینات خونه رو که بابات همه رو خرید و انجام داد دیدی و همش برای خودت دست میزدی ...کلا از دیروز تا چشمت به بادکنک ها میوفته دست میزنی و میخندی.

دلم میخواشت تود بزرگ تری برات میگرفتم ولی امشالا نشد امیدوارم سال دیگه همه دور هم برات یه تولد زیبا و به یاد موندنی بگیرم .

کیک تولدت یه "هلو کیتی " ناز بود .....

وقتی داشتم میرفتم کیک رو برات سفارش بدم تمام مدت توی راه خاطرات این یک سال برام زنده میشد ....اشک توی چشمام جمع شده بود و بازم خدا رو شکر میکردم که تو رو به من برگردوند و به من اجازه داد تا برات مادری کنم .تو خونه ما رو پر از عشق کردی .

توی راه .....یاد پارسال افتادم ....یاد دوران بارداریم .....نی نی سایت و دوستای مجازی و هیاهوی تعیین جنسیت و سیسمونی

سریال لاست و خواب آلودگی ناشی از بارداری و حرکت های تو بعد از ناهار و اولین بار که صدای قلبت رو شنیدم و سیسمونی و برنامه هایی که توی سرم بود و .....اون روز فراموش نشدنی که تا زنده ام از یادم نمیره ...از صبحش یه چیزی میگفت امروز تو به دنیا میای میخواستم ساک خودم رو ببندم ولی عقلم میگفت همه چیز درسته و تو به موقع به دنیا خواهی آمد و دلم راست گفته بود ....من عاشق عدد ۷ هستم و دخترم بازم منو غافلگیر کرد ......اولین باری که دیدمت داشتی سکسکه میکردی ...تا صبح چی بهم گذشت تا تورو برام آوردن و دیدم سالمی ....

خدا خیلی دوستمون داشت خیلی .....تو سالم بودی با اینکه بند ناف خیلی بدجور دورت پیچیده بود ولی همه چیز عادی بود......

خاطره اون عمل کزایی و سونوگرافی و سنگ صفرا ...بیمارستان بهمن و اون شب لعنتی .....۱ هفته ندیدمت درست و نتونستم ازت مراقبت کنم .....اون کابوسای وحشتناک که دست از سرم بر نمیداشتن....

توی راه به خودم میگفتم خدای شکر ...اینکه دارم میرم برای دخترم کیک سفارش بدم اینکه خسته ام از کارا و پخت و پز ...این یعنی اینکه همه دور هم هستیم.من و تو و بابا .  همه چیز آرومه و من دارم سعی میکنم برای دخترم مادر خوبی باشم و بابا داره سعی میکنه بابای وبی باشه ......خدایا ممنونم

دختر گلم مرسی که همکاری کردی باهامون .

این رو هم بگم که از اونجایی که تو کلا ید طولایی داره در غافلگر کردن ما و من میدونم کاراتو به روش خودت انجام میدی برای راه افتادنت همم همیچیز رو سپردیم اول به خدا و دوم به خودت.

کم کم از ۱۵ آذر هم جمع و جور میکنیم که بریم خونه جدید امیدوارم که خوش یمن باشه برامون ...شاید یه کم زمان ببره تا کامل بشه ولی مهم نیست همه چیز رو به راه میشه.

v1ar2labx9fc71zam0z.jpg 

تولد دسته جمعی

گل خوشگل مامان

تولد دسته جمعی روز ۲۷ آبان با نی نی های آبان و آ‌ر و دی ماهی (۲۵ تا نی نی )با تمام حرفها و حدیثها به خیر و خوشی تموم شد .توی اونجا متوجه شدم که چه بهتر من امسال برای شما تولد بزرگ نگرفتم .اولش که .ارد شدیم خوب بودی ولی بعدش گریه میکردی !نمیدونم چی شده بود ...خوابت میومد یا سر و صدا بود یا گرم بود ....بالاخره زیاد همکاری نکردی توی عکسها هم همش سرت این طرف و اون طرف بود .یه مدت که گذشت برات عادی شد همه چیز و ساکت شدی ولی آرنیکای همیشگی من نبودی .

در کل برای من بیشتر مهم بود که با دوستای فسقلیت عکس یادگاری داشته باشی که با یه عدشون رسیدیم عکس بگیریم تا در سالهای بعد برات خاطره باشه  و اینکه بهت توی جمع خوش بگذره .

من دارم تدارک روز جمعه رو میبینم که یه تولد خانوادگی برات بگیریم ....البته ظهر ...چون شما شب زود میخوابی و زیادی سحر خیزی .امیدوارم این بار همکاری لازم رو داشته باشی ....هنوز کیک سفارش ندادم برات ولی بابا کلی تزئینات تولدی برات خریده .....آخه تو عشق ما هستی و من دارم سعی میکنم هرچی هنر دارم برای تولدت بریزم بیرون!:) امروز گفتم ببینم میتونم یه کیک هم خودم بپزم برات یکی هم سفارش بدم یا نه!

دوستت دارم فسقلی خودم

 

napyvfgj23aezvjlgrz.jpg

11 ماهگی

دختر عزیز و نازم

 بالاخره ۱۱ ماه گذشت ...داری کم کم یه ساله میشی و کارای جالبی انجام میدی و حسابی خودتو شیرین کردی ولی همچنان از شروع ۴ دست و پا رفتن و راه رفتن خبری نیست ..میدونم نگرانیم بی مورده ولی گاهی اینقدر نگرانم که شب درست نمیتونم بخوابم ..نمیدونم تو چرا شروع نمیکنی و وقتی هم میخوام یادت بدم جیغ میزنی و ناراحت میشی .میدونم ازت بعید نیست یهو یه روز پاشم ببینم راه افتادی چون تا امروز زیاد من و بابا رو سورپرایز کردی ولی از خدا میخوام تو هم زودتر راه بیفتی تا من کمتر نگران باشم .

این هفته میخوام ببرمت دکتر اگر این بارون شدید اجازه بده! خدا کنه یه راهی پیش پام بذاره کلافه ام خیلی کلافه ام .

نمیدونم درستش اینه که باهات تمرین کنم یا بذارم خودت بری خلاصه موندم .....مادر بودن هر روزش یه مبارزه است .مبارزه ای که میدونی هیچوقت تموم نمیشه .بچه بزرگ نمیشه تو بزرگش میکنی! این خیلی مهمه .

دوستت دارم عزیزم