بالاخره اومدیم خونمون
دختر گلم
چی بگم که هر چی مگم بهتره
این داستان اسباب کشی ما هم داستانی شده خنده دار و گریه دار .الان که دارم برات مینویسم تو خوابیدی از ساعت ۵ .برات بگم بعد از ۳ ماه خونه مامانی بودن و کلی دوندگی و خستگی برای جفت و جور کردن پرده و لوستر و وسایل خونه نو حالا همه چیز آمادست و نصب شده و وسایل چیده شده هرچند من خیلی خسته شدم .کلی زحمت کشیدم تا سریع خونه چیده بشه و شما هم پیش مامانی بودی در زمان چیدمان وسایل و خرید کردن من و بابا! ولیییییییییی جدیدا یه مشتری برای اجاره خونه پیدا شده و شرکای سازنده که فامیل هستن تصمیم دارن که کل ساختمون رو اجاره بدن و این یعنی یه جابجایی دیگه!خلاصه اینکه خیلی هم چیز مبهمه معلوم نیست بعد عید چه کار قراره انجام بدیم ! اینقدر این چند وقت اعصاب خوردی داشتیم و درگیر بودیم که راه رفتن شما فراموش شده بود! اینه که خودت راه میری ولی بعضی وقتا میگی دستمو بگیر! حسابی مامانی شدی تو این خونه .چون دور و برت شلوغ بوده دلت تنگ شده برای مامانی و همش غر میزنی از شنبه و اگر پیشت نباشم گریه های وحشتناک سر میدی ! خلاصه من با این همه کار و یک بچه غر غرو! دارم هلاک میشم.خدا کنه امسال سال خوبی باشه .
فکرشو بکن من طوری یخچال رو پر کردم!هی تو غر زدی و نق زدی و گریه کردی من یه کار انجا دادم و آمدم پیشت تازه فاجعه مهم اینه که تلوزیون وصل نبود و بی بی انیشتن نداشتیم! واییییییییییی!
خیلی داغونم خیلی .
سخت گذشت ولی همه چیز درست میشه .انشالا که سال خوبی رو با هم همگی شروع کنیم و به پایان ببریم.
خدایا به امید تو