دختر مهربونم

از آخرین باری که برات نوشتم خیلی تغییر کردی ُمتاسفانه وقتی برام نمیذاری که وبلاگت رو آپدیت کنم

برات بگم یه بار دیگه بردمت پیش دکتر و نظرش این بود که مشکلی نداری .یه مقداری کارات از بقیه بچه ها دیرتر هست و این توی بعضی از بچه هایی که با شرایط خاص به دنیا میان وجود داره .فعلا هم میری ماساژ میگیری چون یه مقداری حس هات بهم ریحته هستش .من باورم نمیشد تو برای این ۴ دست و پا نکردی که حس لامسه ات اینقدر زیاده که فکر میکردی روز میخ داری  میری! واقعا برام سخت بود که بخوام فکر کنم به روزایی که مجبورت میکردم ۴ دست و پا بری و تو گریه میکردی.من نمیدنستم دخترکم که تو با این سن کمت چه زجری میکشی . جدیدا مامان جان و بابا جان هم همسایه ما شدن ....خلاصه تو صبح که چشماتو باز میکنی غر میزنی بری بالا پیششون .کلی هم با بچه های عموت دوست شدی و دوستشون داری .خدا رو شکر دیگه راحت از حالت خوابیده میشینی و از ۲ روز پیش موقع افتادن میشینی مثل بقیه بچه ها .البته بگما هنوز من مواظبتم چون کاملا توی افتادن حرفه ای نشدی .شاید برای بعضی خانواده ها خنده دار باشه ولی نمیدونی من چقدر ذوق کردم .نمیدونی وقتی فهمیدم تا بهت میگم بشین دیگه میتونی دستمو بگیری  بشینی و پاهاتو عین چوب سفت نمیگیری چقدر از خوشحالی بالا پایین پریدم.میدونم تو این روزا رو به یاد نمیاری بعدا ولی خدا میدونه من چه زحمتی کشیدم تا به اینجا رسیدی .گاهی اوقات فکر میکردم اگر توی مطب دکتر ها این مسائل رو میدیدم اصلا به ذهنم نمیرسید بچه بیارم ولی الان فکر میکنم درسته من روزایی رو گذروندم که شاید بقیه تجربه نکردن شاید لحظاتی بود که دلم میخواست نباشم توی این دنیا ولی هیچ چیزی بی دلیل نیست توی این مدت خیلی چیزا یاد گرفتم تا به مشکلاتم غلبه کنم .خیلی کتابا و تکنیک ها رو امتحان کردم خیلی چیزای این دنیا برام دیگه معنی نداره .میدونم نه خوشیش واقعیه نه ناخوشیش.گاهی آدما دلشون میخواد جای یکی دیگه باشن در حالیکه نمیدونن جای خودشون خیلی بهتره.تا این چیزا رو لمس نکنی نمیفهمی.من مادرایی رو دیدم که بابت یه لحظه اشتباه همیشه زندگیشون نابود شده ! با یک اشتباه پرستار یا پزشک.زندگی توی یه لحظه تغییر میکنه .آدما هم تغییر میکنن .به خودم که نگاه میکنم من اون آدم ۳ سال پیش نیستم .حتی نمیشه مقایسه کرد.موندم این صبر رو خدا چطوری به مادر میده.

در ضمن من و بابات یه نذر سنگین صلوات کردیم برات که هر روز ادا میکنیم و واقعا از کسی که این رو بهم یاد داد ممنونم چون خیلی موثر بود.دیگه از دوست گلی که یه نفر رو بهم معرفی  کرد و شما رو بردم پیشش خیلی ممنونم .اگر این مسائل بگذره با توکل به خدا یه نذر بزرگ من و بابات داریک که باید ادا کنیم که البته بعد ها خودت خواهی فهمید .

این روزا زیاد پارک میری .یه روز در هفته با دوستای کوچولوت ددر میری که خیلی خوشت میاد .دوبار تا الان از این کلاب های بازی بچه ها رفتی که خیلی دوست داشتی .خلاصه ددری هستی.دلت میخواد دور و برت شلوغ باشه.

۱ ماه پیش توی جایی که میبرمت ماساژ کفشت گم شد (یک لنگش).منم خیلی ازاین کفش فسقلی تو خوشم میومد .داستان گم شدنشم طولانیه من فکر کردم یا رفته توی سطل آشغالی .یا انداختیمش کنارر خیابون وقتی داشتم عوضت میکردم تو ماشین .باورت نمیشه با همین مثبت اندیشی با اینکه بعد از یه ماه غیر ممکن بود پیداش کنم ولی پیدا شد!به همین سادگی!

جدیدا هم کلمه نه شده نقل دهن شما! کلا همه چیز فقط نه! از ددر به خونه آمدن نه! از پیش مامان جان آمدن "نه". خلاصه همش "نه".خوابت میاد "نه"!!

صدای پنکه بهترین لالایی هست برات و با صداش خوب میخوابی! البته این کشف جدیدمه!علاقت به ساعت و سیم هم مثل گذشته هستش .عاشق ساعت هستی!

به امید خدا یک ماه داریم میریم سفر .میریم تورونتو .خدا کنه توی این ۱۴ ساعت پرواز یک سر تا اونجا خسته نشی .نمیدونم چه واکنشی داری ولی امیدارم بتونی تحمل کنی .امروز بردمت دکتر برای چکاب یه ذره کهیر زدی دارو داد که اتفاقا کمی خواب آوره .برای توی هواپیما هم خوبه. کمی میخوابی گوش راستت هم کمی قرمز بو و دارو داد جهت احتیاط.کار و بارم رو تا حدودی انجام دادم.وقتی بیداری که اصلا نمیتونم هیچ کاری انجام بدم!الان خوابیدی که دارم برات مینویسم.

خب در آخر بیایم دعا کنیم برای تمام بچه هایی که الان دارن با بیماری دست و پنجه نرم میکنن .برای مادرهایی که هر ساعت براشون یک سال میگذره .دعا کنیم برای کودکان تنها در شیرخوارگاه ها .برای تمام کسانی که از محبت محروم شدن ..دعا کنیم برای بیماران خاص .برای کسایی که الان احساس تنهایی میکنن .برای کسانی که خیال میکنن خدا اونها رو نمیبینه و دوستشون نداره و برای کسانی روی شونه هاشون کوهی از غم سنگینی میکنه .خدایا توی این روزهایی که در راه هست محبت و عشقت رو از ما دریغ نکن .