فسقلی خانم و روز پدر

عروسک مامان

آخه من چی بگم چیکار کنم که یه ذره توجهم نسبت به شما کم بشه؟ هان ؟ خودت بگو

توی پارک و خیلی از جاها حتی وقتی بداخلاقی خیلی مورد توجه مردم قرار میگیری ..نمیدونم چرا

واکسنت رو زدیم و خداروشکر تب نکردی فقط پاهات درد میکرد .اولش که رفتیم بیرون از خونه خیلی شنگول بودی برای ددر رفتن ..تا رفتیم درمانگاه شهرداری و طبقه دوم با اینکه ۶ ماه پیش اونجا بودیم و هنوز بچه ای واکسن نزده بود ...مسئول واکسن زدن هم توی اتاقش بود و خلاصه خبری نبود اول صبح توی درمانگاه. شما شروع به گریه کردی !!!مونده بودم از کجا فهمیدی جریان چیه ...وقتی واکسن زدی خیالت راحت شد و دیگه گریه نکردی:)

منم از سر صبح بهت آب هندوانه دادم و خلاصه تب آنچنانی نداشتی ولی نتونستیم تمرین کنیم تا چند روز و پاهات بدجور درد داشت .

دیگه اینکه ۲ شنبه مهمون داشتی شما خلاصه پسر عمو و دختر عموت آمده بودن و شما کلی باهاشون بازی کردی البته میتونم بگم با اینکه دختر عموت از شما ۸ ماه بیشتر بزرگ نیست ولی واقعا از نظر فعالیتهاش انگار ۲ سال بزرگتره ماشالا حتی کفششم خودش به پا میکرد .خدا حفظش کنه . ناگفته نماند که برادر ۷سالش خیلی باهاش صحبت میکرد وهمش بهش میگفت این اسباب بازی اینجوریه و اون یکی اینطوری کار میکنه و بازیش اینه ....اونجا من فهمیدم چرا این بچه اینقدر جلوتره ...فکرشو بکن یه بچه که بیکاره از سر صبح با آدم حرف بزنه و بازی کنه .....واقعا همبازی توی روحیه ات موثر بود و تا شب خوشحال و شاد بودی تازه برای اولین بار بی گریه تمام تمریناتت رو انجام دادی و سر وقت هم خوابیدی ....البته قراره باهم همسایه باشیم و زمانی که اینجا هستن میتونن دوستای خوبی برای شما باشن.

از اونجایی که اون روز ٬ روز پدر بود من واقعا نرسیدم کار خاصی برای بابت انجام بدم ولی شما با کارهات کلی دل بابا رو شاد کردی و حسابی ذوق کرده بود ....من و بابا تصمیم گرفتیم بعد از سفرمون هفته ای چند روز شما رو بزاریم مهد که فقط بازی کنی .امروزم که باهم رفته بودیم خرید با مردم ارتباطت بهتر بود ...من و بابا از بس که برای شما میترسیدیم و هی دنبالت بودیم متاسفانه تو یه چیزایی رو تجربه نکردی .نمیدونم هنوزم از یه چیزایی ترس دارم که باید به خودم غلبه کنم و آزاد بگذارمت.

خلاصه اینکه به هیچ وجه زیر بار زور نمیری و باید با خوشی و خنده یه کاری رو ازت بخوایم وگرنه امکان نداره به نتیجه برسیم .فسقل خانم امیدوارم هر روز پیشرفتت بهتر باشه .

عاشقتم..................

دختر یک سال و نیمه مامان

دختر یک سال و نیمه مامان

دختر گلم یک سال و نیمه شدی

خدایا شکر که الان دختر گلم پیش مامانش خوابیده .

عزیز مامان روزای سخت و بدی رو با هم گذروندیم ...

بعد از ۲-۳ روز گریه کردن مثل همیشه خودمو جمع و جور کردم و همه راه هایی که میشد بهت کمک کرد رو نوشتم و بهشون عمل کردم از ورزش گرفته تا مثبت نگری و چیزای دیگه .روزای خیلی خیلی سختی که فقط خودم و تو میدونیم چطوری گذشت ....اگر بخوام از کارایی که توی این چند وقت کردم بگم باید بشینم و ۲-۳ ساعت بنویسم ...اینقدر بگم که اوایل خیلی برای تمرین دادنت مشکل داشتم چون بسیار مقاومت میکردی برای ورزشهایی که برات توصیه شده بود ....پاهاتو نمیذاشتی خم کنم ....باهم تمرین افتادن کردیم تا دلت بخواد ....یه عالمه تاحالا دراز و نشست رفتی و خیلی کارای دیگه ....فقط ۳ بار در روز ماساژ دست و پا میگیری و یک بار میری حمام ...تاب بازی هم توی برناممون هست ..معمولا یک بار هم میریم پارک ..این وسط کارای خونه و غذا پختن مخصوصا برای شما رو هم که اضافه کنی باید به ۲۴ ساعت یه زمانی رو اضافه کرد . من به هر کسی میدونستم سپردم تا دعات کنن ....

علاوه بر راه های متعارف به طرق دیگه هم پیگیر موضوع بودم که یکیش این بود که خودم هر روز فیلم راز رو میدیدم چون روحیه ام زیاد جالب نیست ...گاهی خوبم گاهی نه...برام سخته مجبورت کنم کاری رو انجام بدی که بسیار متنفری ازش ..گاهی ۱ ساعت گریه میکنی و من از اینکه مجبورت میکنم احساس گناه میکنم ولی چاره ای ندارم ...آخه موندم چرا دوست نداری بعضی کارها رو انجام بدی ...البته خیلی بهتر شدی ..تعادل ایستاییت کامل شده یعنی میتونی مدت طولانی سر پاهات بایستی و زمین نخوری .....زمین خوردنت بهتر شده ...به صورت نشسته جلو میری ...از سطوح کمی بالاتر از زمین خودت بلند میشی ولی هنوز حرکت از حالت خوابیده کامل به حالت نشسته رو نداری .از حالت نشسته به ایستاده هم بدون کمک دست هنوز نمیتونی بایستی ....دیگه تنهایی و بدون اینکه من و بابات پشتت باشیم راه میری و مستقل هستی. فعلا هم داریم سعی میکنیم فرم ۴ دست و پا راه بری ..ولی خیلی بدت میاد و خیلی داری اذیت میشی ...چاره ای هم نیست چون باید دستات قویتر بشن ...خلاصه که حسابی درگیر هستیم با شما .

خدا رو شکر میکنم برای دوستای خوبی که دارم ...واقعا به من و شما لطف داشتن ...حسابی تشکر میکنم از همه ...امیدوارم از همه نی نی های خوشگل بلا به دور باشه.

گاهی فکر میکنم کاش تو خودت همه کاراتو انجام میدادی و اینکه چرا اینجوری شد ولی بعدش میگم حتما حکمتی بوده.....حکمتی که من نمیدونم چیه .جدیدا هم همه جا میبرمت تا بیشتر معاشرت داشته باشی ..چون خیلی دوست داری بری ددر .خیلی هم که بهت فشار میاد برای تمرینات گاهی میگی ببر بیروننننننننننننننن:)

خلاصه از حرف زدنت بگم که توی خونه وقتی راه میری کلی اقول بقول (فضایی) میکنی و چیزایی هم میگی ولی بیرون تا یه مدت نمونی و آشنا نشی چیزی نمیگی .

غریبی کردنت هم به این صورت هست که فرد غریبه رو نگاه نمیکنی ..البته اگر کسی بیاد طرف کالسکه ات توی جاهای ناشناس ..غر و جیغ هم میزنی ولی نه برای کسایی که خودشون یه نی نی هم سن شما داشته باشن:)

دیگه اینکه غذا خوردنت هم خوبه البته موقع شام تقریبا حوصله غذا خوردن نداری ...عاشق نون و بیسکوییت هستی و میوه(نارنگی و موز میوه های مورد علاقت هستن)

دیشب خواب میدیدم میگی مامان بیا بازی کنیم ..خیلی دلم میخواد کامل حرف بزنی و با هم کلی صحبت کنیم ..البته از الان تو موقعی که شما همدم مامان بشی و باهاش درد دل کنی کلییییییییییییی مونده .

دیگه اینکه آرزوهای مامانا خیلی کوچیکه ...یه مادر روزای اول تولد بچش با یه شیر خوردن بچش و یه پیف کردنش کلی خوشحاله ... آخه آدم از پیف کی ذوق میکنه !!! نه تو بگو:)

دیگه بعدش با راه رفتنش و حرف زدنش غرق شادی میشه ...یه مامان که بگه خستگی تمام روزش در میره ....یادم رفت بگم جدیدا دستتو میندازی دور گردنم و بوس میکنی البته به روش خودت وقتی هم بهت سخت بگیرم منو تحویل نمیگیری و بابات که میاد سریع میری پیشش و بوسش میکنی ....من بیچاره این وسط میشم بده!

خدا کنه این روزا زودتر بگذره و تو کاملا مستقل بشی و دغدغه های ذهنی من کمتر بشن .

بازم از همه کسایی که به فکر ما بودن واقعا ممنونم گاهی یه تلفن از جایی یا کسی بهت میشه که واقعا توقع نداری یا از جای چیزی بدستت میرسه که هیچوقت فکرشو نمیکردی.

دختر گلم یک سال و نیمگیت مبارک ....آرزو میکنم همه چیز زودتر حل بشه و تو اذیت نشی

الهی آمین