ما برگشتیم خونه
۷ بهمن یعنی ۵شنبه رفتیم برات واکسن ۲ ماهگی زدیم .خدایا چه جیغی زدی تا حالا نشنیده بودم با این شدت جیغ بزنی مامانی دلمکنده شد به خدا نمیدونی چقدر سعی کردم گریه نکنم .آمدیم خونه و به کمک استامینوفن آروم شدی .وای خدا از ۳ ساعت بعدش که درد پاهات کلی اذیتت کرد و ۳ نفری با بابات نمیتونستیم نگهت داریم .ساعت ۸شب هم تب کردی و سریع تبت رو با استامیفن هر ۴ ساعت و پاشویه با آب ولرم و اینکه شیر خشکت رو بیشتر آب کمتر شیر دادیم بهت خوردی تا صبح ژایین نگه داشتم اما عجیب بود شب قبلش بیقرار بودی انگار میدونستی چه خبره ...خلاصه ۴۸ ساعت نخوابیدم اما خدا رو شکر که خدا کمک کرد و من حالم خوب بود و تونستم از دختر گلم نگهداری کنم.
مادر که باشی با حال خوب و بد باید مادری کنی و این مساله مهمه که باید سالم باشی تا مادر خوبی باشی.
اما قسمت خوبش اینه که روز ۴شنبه رفتیم پاسپورتت رو گرفتیم و آمدیم خونه به همراه مامانی و بابایی.تازه کلی تزئینات کرده بودیم مثل تولد نمیدونی چقدر ذوق تزئینات رو کرده بودی .همش خونه رو نگاه میکردی و خیلی اتاقت رو دوست داشتی .خدایا شکرکه بازم اومدیم خونمون.گاهی فکر میکردم نکنه باز به خونه برنگردم.نکنه نتونم برات مادری کنم .خدایا شکر.دوستت دارم .برای سلامتی خودم و تو ممنونم .خیلی سخت بود .فقط خود خدا میدونه چی به من گذشت اما خدا رو شکر که گذشت.