داستان اسباب کشی
بالاخره با تمام عجله ای که داشتیم و شما که کلی مجبور شدی بیبی انیشتن ببینی و روزای آخر نمیتونستی تو خونه بچرخی به خاطر شلوغی خونه ،اسباب کشی رو ۴ شنبه انجام دادیم و از ۲ شنبه آمدیم خونه مامانی .۴شنبه اومدم خونه دیدم مامانی پریشونه فهمیدم تو تب کردی اونم چه تبی! ساعت ۱۰ بردیمت بیمارستان کسری گوشات و گلوت عفونت داشت خلاصه بعد اون همه کار ۲۳ شب نخوابیدم چون تو گل نازم مریض بودی و تبت سخت میومد پایین حتی با شیاف هم مشکل هم نمیشد فقط با بروفن!
بعدش هم خودم آفولانزای شدی گرفتم مامانی هم گرفت خلاصه یه ۳ هفته ای گیر مریضی بودیم.الانم منتظریم خونه آماده بشه بریم وسیله بچینیم .تو هم عادت کردی به اینجا کلی ب مامانی و بابایی حال میکنی و دور و برت شلوغه . راستی برنج خور شدی هورااااااااااااااااااااا
دیگه غذای خودمون رو میخوری ....خدا رو شکر.
هنوزم راه نیفتادی فکر کنم میترسی ....
روزا با هم میریم پارک و معمولا تو راه برگشت خوابت میبره یا وقتی تو خواب هستی میذارمت پیش مامانی و میرم دنبال کارهای عقب افتاده که خیلی هم زیادن و تمومی ندارن اینه که کم میرسم بیام و وبلاگت رو آپدیت کنم .
واییییییییییییییی یادم رفت بگم که دیروز هنرمندی کردم! کلی گشتم دنبال آرایشگاه بچه ولی کاراشو دیدم خوشم نیومد ومدم خودم موهاتو کم کوتاه کنم ولی دیگه کم کم زیاد شد ! خلاصه خوب شد آخر سر ولی ویگه موهات بلند نیست ...آخه خیلی نا مرتب شده بود:) قیافت تغییر کرده کلی.قربونت بشم من آخه.
دیگه اینکه خیلی با بچه ها حال میکی و کلی ذوق میکنی با دختر خاله و پسر خالت .
منم که همش دنبالتم بعضی وقتا ساعت ۷ اینقدر راه رفتم که دلم میخواد بیام بخوابم ....
مامان عاشقته خوشگلم مرسی که با ما همکاری کردی گلم .لنشالا زود میریم تو خونه خودمون
دوستت دارم گلم