بدجوری نگرانم
دختر کوچولوی مهربونم
کلی آزمایش دادی ...نوار عصب و غضله ازت گرفتن .بدن کوچولوت رو با سوزن سوراخ سوراخ کردن و دل من کباب شد ....با بدبختی تونستم ازت آزمایش ادرار بگیرم چون بزرگ شدی خیلی سخت شده و رسیدیم به روز جواب آزمایش .....وقتی بابا جواب ر آورد یه تعدادیش توی رنج نرمال نبود ..نمیدونی من و بابات چه حالی داشتیم تا صبح بیدار بودیم ..کل اینترنت رو زیر و رو کردیم ....وقتی رفتم دکتر گفت همه چیز نرماله ولی باید از مغز ام آر آی گرفته بشه تا ببینیم مشکل چیه ...البته خود دکتر همون روز گفت که باز هم در مورد بچه ها همه چیز حالت متغیر داره و روند رشد حتی با توجه به جواب ام آر آی یه چیز ثابت نیست که بگن حتما بچه باید تا ۱ سال این کارو کنه ...ممکنه زمان رشد یک بچه دیرتر یا زودتر از بقیه باشه وتا ۳ سال میزان هوش بچه ها حتی بچه هایی که همه چیزشون ظاهرا سروقت هست مشخص میشه .....اینم یعنی بازم نگرانی .... رفتیم ام آر آی ...
ساعت ۳ صبح رفتیم و شما بیهوش شدی ....وای وقتی دادنت دستم قلبم داشت از جاش در میومد نمیدونی چه حال خرابی داشتم تو خوابیده توی بغلم و من فقط اشک میریختم و بابات هم تمام مدت داشت خودشو کنترل میکرد ولی من میدونم که دلش از من خون تره ....
جواب رو پدرت برد برای دکتر و با توجه به چیزایی که گفت هنوز چیزی معلوم نیست ....باید ۳ ماه دیگه بریم و از روی علائم ببینیم رشدت در این زمان چقدر بوده ....در حقیقت روند رشد به چه صورته
من خیلی نگرانم ..خیلی داغونم ....نمیدونم چه کار کنم ...خیلی نذر و نیاز کردم ....
خدایا تو خودت این بچه رو به من برگردوندی وقتی هیچ کس باورش نمیشد با اون شرایط زنده بمونه ....خدایا خودت محافظتش کن ....میسپارمش به دستای پر مهرت ....دارم نابود میشم از فکر و خیال .
خسته شدم اینقدر اینجا از ناراحتی و دل نگرانی هام نوشتم ....میدونم چیزی نیست ولی من مادرم ....خیلی نگرانم خیلی دلم شکسته ...احساس میکنم دنیا با تمام عظمتش خورد روی شونه هامه ....میدونم این دنیا هیچ چیزیش اون جوری که ما میبینیم نیست ...میدونم حکمتی توی کاره ....هربار منو تا دم چاه فرستادی و دستمو لحظه آخر گرفتی ...خدایا من التماست میکنم دستمو بگیر .دیشب شبه شهادت حضرت فاطمه بود و من یاد سال ۸۸ افتادم که وقتی جواب آزمایش بارداریم مثبت بود روز تولد حضرت زینب بود و یه نفر بهم گفت این هدیه حضرت فاطمه است که امروز دلش شاده .خدایا کمکم کن
ازت چیزی نمیخوام جز سلامتیش ...
بابات میگه یه روز به این فکرای امروزت میخندی ....منم میگم خدا کنه اون روز بیاد و تو بدو بدو بپری تو بغلم و کامل حرف بزنی و من بخندم و بگم بیخودی نگران بودم .....یعنی میشه اون روز بیاد ...یعنی میشه این روزای بد تموم بشن ....
حرف آخر اینکه
التماس دعا