جیگر مامان

عزیزکم ،روز ۵ شنبه رفتیم تولد گروهی .به تو خیلی خوش گذشت فسقلی مامان خیلی بچه ها و مهمونی رو دوست داری .با اینکه هنوز ساعت خوابت همون ۷ تا ۸ شبه و مثل خروس صبح بیدار میشی ولی از ذوقت توی تولد دختر خوبی بودی و تا ۱۰:۳۰ هم تو خونه بیدار بودی فرداشم کله سحر بلند شدی

خلاصه که هر بار از تولد و شنگول یا همون پگول! که برات میگم ذوق میکنی .امسال تولدت میوفته توی محرم فعلا یه تولد کوچولو میگیریم تا ببینیم چی میشه .

خدا رو شکر میکنم عزیزم ...روزای خیلی سختی رو گذروندیم .خیلی خیلی سخت ولی الان اوضاع آرومه .هنوز کامل حرف نمیزنی ولی خیلی چیزا در تو بهتر شده ...آهسته و پیوسته داری جلو میری .

بازی کردن با تو و بوسیدن و بوییدنت برام همه چیزه .گل من آرزو میکنم خوشبخت و شاد باشی و غمتو نبینم .همه غم هات برای من همه شادی هات برای خودت .

آرزوی من فقط اینه که تو با شادی و خوشحالی بزرگ بشی و به چیزایی که دوست داری برسی.

به زودی میام برات مینویسم که توی این سن از چه چیزایی خوشت میاد.

راستی عجیب شبیه کارتون Dora the explorer شدی.

میدونم که خیلی آدم متفاوتی هستی و هر از گاهی منو باباتو سورپرایز میکنی .اینم داستان زندگی توست .سپردمت دست خدا .همون که تو رو برام نگه داشت .باورم نمیشه به همین زودی 2 سال گذشت .2 سالی که با تمام دوران زندگیم فرق میکرد .یعنی این منم؟ این منم که اینقدر یه موجود دیگه برام مهمه؟ خدایا با مادرا توی اون 9 ماه چه میکنی که اینجور از خود گذشته میشن؟

خدایا این بزرگترین و زیباترین و سخت ترین تجربه زمینی رو از من بپذیر و کمکم کن ازش سربلند بیرون بیام.خدایا هممون بدجوری محتاجتیم چه اونایی که میدونن هر چی دارن از خودته چه اونایی که زیادی خودشونو جدی گرفتن.

خدایا دوستمون داشته باش .همین ما را بس است .