دخمل ما تمیزه ....خیلی خیلی عزیزه

دخملی من گل خوشگلم

امروز رفتم کلی تو سایت گشتم ببینم چطوری میشه شما رو راه انداخت به یه نتایجی رسیدم ولی باید خودت بخوای که متاسفانه تو دوست نداری چهار دست و پا بری ولی سینه خیز میری با کلی غر کلا از روی شکم موندن بیزاری که اونم تقصیره منه که روی شکم نذاشتم بمونی چون نی نی گولو بودی هی بالا میاوردی.

خلاصه که ما در حال تعلیم به شما هستیم که دستت قوی بشه ...گلم اگر یه روز من و بابا پیر شدیم یادت نره من خیلی دستت رو گرفتم خیلی سعی کردم تا تو راه بری تو هم دست منو باباتو بگیر ....

یه روز اگر پیر بودیم و حوصله نداشتیم بدون تو وقتی بی تاب بودی همش خودتو پرت میکردی به عقب و من همیشه پشت سرت بودم تا سر کوچولوت زمین نخوره

اگر یه روز بد غذا خوردیم و دندونامون صدا داد توی سن بالا تو بدون که من همیشه پیشت بودم که نکنه یه تیکه غذا بپه توی گلوت و حتی برای جویدن هم مادرا مواظب بچه هاشون هستن.

خلاصه که توی اون ۹ ماه خدا کاری میکنه با آدمیزاد که روحش هم آماده بشه وگرنه کی اینهمه وقت میذاره برای یه بچه غیر از مادر و بعدش پدر .

ناشکری نمیکنم ولی منتظر لحظه ای هستم که بیم توی اتاق و بینم دستت رو گرفتی و بلند شدی ....

تولدت نزدیکه یاد پارسال میوفتم که تو این روزا چه حالی داشتم همش میگفتم نی نی چه شکلیه؟ کی میاد به دنیا ...از اول همه چیز تو با بقیه فرق داشت اینه که زیاد نباید سورپرایز شد چون تو مدل خودتو داری .نمیدونم برای تولدت چه کنم هنوز برناممون معلوم نیست ....الان که دارم تایپ میکنم عین فشفشه با روروئک داری همه جا میری .

عاشقتمممممممممممممممممممممممم

پی نوشت : دوست عزیزی که میخواستی اسم دخترت رو آرنیکا بگذاری با همون اسپلی که نوشتی منم توی پاسپورت دخترم اسمشو ثبت کردم ..مشکلی نداره . 

10 ماهه شدی

گل ناز مامان

به همین زودی ۱۰ ماه گذشت ...۷/۷/۹۰ با دوستای کوچولوت توی پارک مادران قرار گذاشته بودیم و خیلی خوش گذشت .اولش هم خوابت میومد هم گرسنه بودی من تاحالا گریه تو رو با این شدت ندیده بودم ولی بعدش خوابیدی و خوش اخلاق شدی .

عزیز مامان زیاد توی روز خواب نداری و این منو اذیت میکنه چون خسته میشم خیلی بعضی وقتها حال هیچ کاری رو ندارم .کم کم داری بزرگ میشی و من اینو حس میکنم .حتما در آینده دلم برای این روزات تنگ میشه ...گذر زمان رو حس میکنم .

جمعه برای اولین بار رفتی توی زمین بازی بچه ها و سوار سرسره کوچولو اسب های فنری شدی کلی هم ذوق کردی .هی اشاره میکری به همه چیز ....عاشقتم

بالاخره رفتیم آتلیه

جیگر مامان که الان لالا کردی....

هفته پیش یعنی شنبه ۲۶ شهریور سینه خیز رفتی میدونم دیره  و زیاد خوشت نمیاد اما برای کنترل تلوزیون حاضری هر کاری بکنی ....هنوز سرعتت زیاد نشده ولی میتونی بری ....روروئک سواریتم خوب شده و من همش دنبالتم فسقلی .کلا داری شیطون میشی مامان بابا میگی بای بای میکنی ولی هر موقع دلت میخواد !چند روز بود شبها با جیغ بلند میشدی از خواب چون ۲ تا دندون فسقلی دیگه جوونه زدن فکر کنم چند وقت دیگه بیرون بیان و دیده بشن .فسقلی حسابی بازیگوش شدی .

امروز رفتیم آتلیه ...خوب بود همکاری کردی مخصوصا اولش تازه هم اول کار شیر خواستی هم پی پی کردی!فکرشو بکن یه عالمه بار و بندیل هم من داشتم از عروسک و لباس که تو باهاشون عکس بگیری خلاصه آخر سر دیگه کلافه شدی بودی و اصلا نمیخندی...امیدوارم عکسات خوب بشن .

عشق کوچولو دوستت داریم

یک روز بی خوابی

گل ناز مامان

دیروز (جمعه) گل کاشتی از ساعت ۶ صبح تا ۱۱ شب ۲ تا ۱۰ دقیقه تو ماشین خوابیدی ..

کلی تو مهمونی ذوق کردی برای نی نی صاحبخونه که البته پسر بود و هی بهش غرش میکردی .عاشقتم عسلم ولی یه ذره بیشتر بخواب مامان جون .

از امروز پروژه خواب ظهر آغاز میشه خلاصه خودت میدونی دیگه .

 

9 ماه شدی گلم

دختر نازنینم ۹ ماهه شدی .

۲۵ خرداد نشستی و ۲۵ مرداد هم ایستادی البته با کمک خودت تنهایی نمیتونی دستت رو جای بگیری و بلند بشی ولی اگر من بلندت کنم و کنار مبل باشی حتی دستمو که ول کنم خوب می ایستی ...حسابی هم غلت میزنی و همه جا میری ولی ۴ دست و پا نمیکنی .دست دستی میکنی خیلی وقته با آهنگا نچ نچ هم میکنی.مثلا با دهنت صدا در میاری .از دیروز فهمیدم اگر دستمو مثل یه مانع کنم خودت میگیری و بدون کمک من میشینی ولی برای بلند شدنت و ایستادن یه ذره کمک میخوای ( یه کوچولو).کم کم داری بزرگ میشی.

فوت میکنی .یه کاری شبیه بوس کردن انجام میدی که البته کم اتفاق میفته .

حرف خ و ق و ف هم به دایره صداهایی که در میاری اضافه شده . 

دیدی یادم رفت بگم که شما ۴ تا دندون در آوردی اونم با هم تازه اول دندون بالای سمت چژت دراومد .خیلی دوست دارم مرواریدهاتو انشالا جمعه قراره مهمونی بدیم برات منم آش بژزم و خیلی چیزای دیگه .دندونات تقریبا ۸ مرداد در اومدن و ۳ هفته هم اذیت شدی تا در بیان.

کم کم باید اسباب کشی کنیم که فکر کنم کار سختی باشه چون تو هنوز کوچولویی .

گل خوشگلم الان ۱۸ ماهه که کنار هم هستیم .۱۸ ماه زیبا گفتم که بدونی من و بابا عاشقانه دوستت داریم .

فقط این روزا بابایی مریض شده بود که دوره بیماریش تموم شد وقتی رفتیم اونجا خیلی شیرین کاری کردی براشون و حسابی با کارای تو ذوق میکردن . کوچولوی من چون خیلی وقت بود تنها بودی و یهو دورت از هر دو طرف شلوغ شده خیلی ذوق میکنی .خیلی دوستت داریم خیلی زیاد .خدایا شکرت برای همه روزای خوب .

دلتنگی

نازنینم

گاهی مادرها هم میتونن دلتنگ بشن ...ایرادی که نداره ؟ داره؟

منم دلم تنگ شده برای کار کردن ...برای کلاس رفتنام برای یه مسافرت خوب که فعلا نمیشه برای مامانم و بابام که میدونم زود برمیگردن برای دوست گلم سودی که باهم میرفتیم تجریش ..برای اون دانشگاهی که ازش متنفر بودم!!!!دوست دارم بازم درس بخونم ...دلم برای کتاب و دفتر و خودکار و نوشتن تنگ شده .....برای استرس شب عید سرکارم تنگ شده ....نمیدونم بشه یه کار خوب پیدا کنم وقتی شما رفتی مهدکودک یا نه .

فکر کنم دلم برای خودم برای بودنم کمی تنگ شده.

گاهی همه چیز عالیه و خوبه ولی یکنواخته برنامه من تقریبا همیشه همینه!

ساعت ۶:۳۰ با صدای شما بیدار میشم ..شیر میخوری ...پی پی میکنی و من میشورمت کله سحر ...

ساعت ۹ خوابت میگیره گاهی نیم ساعت گاهی ۱ ساعت میخوابی ...صبحانه میخوری (یه روز زرده تخم مرغ که زیاد خوشت نمیاد و گاهی عق میزنی ولی من با دلقک بازی تلاش میکنم که زرده تخم مرغتو بخوری یه روزم سرلاک با میوه یا مخلوط میوه های تابستونی)و دوباره بازی با شما و خوردن مولتی ویتامینت.

ساعت ۱ دوباره شیر میخوری .

میخوابی نیم ساعت ..من در این زمان غذای شما و خودمونو آماده میکنم ولی معمولا حوصله تنها غذا خوردن رو ندارم . خلاصه ساعت ۳ تا ۵ هر زمان ببینم دوست داری ناهار میخوری .ساعت ۷ دوباره شیر میخوری. تا ساعت ۸ بازی میکنیم که البته این موقع بابات خونست دیگه .ساعت ۸ الی ۹ میخوابی قبل از خواب هم قطره آهن و آب و مسواک انگشتی.یه شیر دیگه هم ساعت ۹ یا ۱۰ میخوری که این آخرین وعده شیر خوردنته (۴ بار در روز) تا ساعت ۴ صبح دیگه غر میزنی من میام پیشت مطمئن میشی که هستم و پستونک میخوری و میخوابی ....گاهی هم یه سره تا صبح میخوابی .

و دوباره روز از نو....

تفریحات من پارک بردن شماست که خیلی خوبه .

همه چیز آرومه خدا رو شکر منم نا شکر نیستم ولی حق دارم کمی خسته باشم یا نه ...گاهی دلم برای خودم تنگ میشه  فقط همین .

خدایا دوست دارم برای همه چیز ممنون .

شکایت نامه ....

دختر نازنیننم

وقتی آمدم این مطالب رو بنویسم موندم که عنوانش رو چی بگذارم ...

تو از امروز با سرعت غلت میزنی و به هدفت میرسی تا قبل از این یواش تر این کارو میکردی ..دندونای بالا و پایینت داره در میاد .ولی بالا یی دیگه کاملا محسوسه .....نمیدونم چا بهطور کامل بیرون نیامده.

غذا هم تقریبا همه چیزایی که بهت دادم دوست داری ولی همچنان برنج بهت نمیسازه تخم مرغ هم تنهایی دویت نداری حالت بهم میخوره از مزه اش.

سوپ رو بیشتر از همه دوست داری. با کلمه ب خیلی چیزا میسازی مثل بابا یا به به ....بووووووو ...که بو رو وقتی میگی که گرسنه ای .زیاد از روی شکم موندن خوشت نمیاد نمیدونم چطور میخوای چهار دست و پا بری.

و اما هوای دل من .....

چند روز گرفته بود خیلی بدجور هم گرفته بود ...دلم میسوخت که چرا این حرفها رو به تو میزنن ....تو مثل یه عروسک کوچولویی چطور ممکنه کسی مقایست کنه با کشتی گیرهای ژاپنی که کوه چربی هستن ....وقتی فقط لپای با نمکت بزرگن و تنت مثل جوجه هست .چرا یه سری که اسمشونو دوست ندارم ببرم هر بار از تو صحبت میکنن جای تعریف از زیبایی و ساکت بودنتو شیرینیت همش میگن چاق نباشه نکنه چاق بشه بعدا. آخه بچه ۸ ماهه چاقی داره؟!!!!!!میشه بهش غذا نداد؟واقعا چی بگم ..وظیفه من هست که ازت حمایت کنم ...لپای خوشگلت باعث میشه این حرفو بزنن یعنی چی واقعا .....مرغ پخته هم از این حرفها خندش میگیره!!!!!!

مقایسه تا کی ؟ چه اهمیت داره کی چه زمان راه افتاده یا حرف زده مگه این کارا تجزیه اتمه یا توشتن فرمول جدید تو فیزیک که مهم باشه ...از زمان خلقت حضرت آدم تا بوده همین بوده .

حیف نیست فقط تلاش کنیم یه چیزی رو پیدا کنیم تا درخت کینه رو توی دل همدیگه بکاریم تا زمانی که میشه خوب بود انسان بود و زندگی کرد و لذت برد؟!

برای من مهم نیست که کی چی میگه من کار درست رو برات انجام میدن حتی اگر تمام دنیا مخالف من باشن .

سالگرد ازدواج

دختر گلم

امروز ۵ سال از روز ازدواج مامان و بابا میگذره و ۶ ساله که من و بابات با هم هستیم و ثمره این زندگی و عشق تو هستی ...امروز داشتم داستان یه خانمی رو میخوندم که دلم بدجوری گرفت و بارونی شد ....میدونی اگر خدا تو رو دوباره به من نمیبخشید چی میشد ...خدایا چطوری بگم که هر روز شکرت میکنم ....خودت میدونی من چقدر خوشحالم که نظر کردی به من و بچمو بهم بخشیدی .ای خدا همه گل ها رو برای مادر پدراشون نگه دار .دعا میکنم برای بی بچه ها و منتظرا دعا میکنم برای اونایی که تو بیمارستانن و دلشون برای خونشون لک زده ...دعا میکنم برای اونایی که جوابشون کردی ....خدایا کمکشون کن.

چی بهتر از این کادو برای من .چی بهتر از سلامتی ....خدایا شکرت وقتی میبینم تو الان داری سر و صدا میکنی و من هستم و میبینمت وقتی بمنتظرم تا عصر بابات بیاد یعنی همه چیز خوبه همه چیز آرومه. پیش خودم میگم حتما ما رو دوست داشتی همین برامون بسه .

 

نشستن.....

آرنیکای گلم ....

دختر زیبا تو بالاخره نشستی .داشتم با خاله ات صحبت میکردم یه لحظه دستم رو از پشتت برداشتم و دیدم تو نشستی .خیلی لحظه زیبایی بود.این اتفاق در ۲۵ خرداد افتاد .زیاد حوصله نداری و بیقراری چ.ن دندونات تاول زده و داره در میاد .خیلی درد داری عزیزم حتی شیرت رو هم کامل نمیوری .گل قشنگم دلم میخواد برات جشن دندونی بگیرم .تا خدا چی بخواد .

تولد مامان

دختر قشنگم ....

امروز تولد منه اولین تولد با حضور دختر قشنگم .....امسال به یمن حضور شما توی زندگیمون تولد قشنگی داشتم .دیروز خیلی به من و شما خوش گذشت .از همه دوستای گلمون ممنونیم.

از بابات خیلی ممنونم برای همه کارایی که برامون میکنه و شما رو خیلی دوست داره و بهت اهمیت میده.

هنوز فرصت نکردم یه عالمه عکس بگیرم از کارایی که جدیدا انجام میدی.

دوستت دارم زیباترینم.

 

شروع غذای کمکی

گل زیبای مامان ...

شما از اولین روز ۵ ماهگیت ۲ بار لعاب برنج خوردی ولی بعدش اسهال شدی و خیلی هم اذیت شدی ولی دختر صبوری بودی .من خیلی غصه خوردم برات ..توی ۵ ماه و ۳ هفتگی سرلاک برنجی رو شروع کردی بار اول بالا آوردی بدجور ولی بعدش خوردی تا اینکه واکسن زدی .دختر مقاومی بودی و زیاد گریه نکردی و این بار هم مثل دفعات قبل که ۳-۴ ساعت بعد واکسن گریه میکردی و پاهای کوچیکت درد میگرفت نبود.خلاصه گلم ساعت ۱۲ شب تا ۳ صبح خیلی تب داشتی که خدا رو شکر با کلی آب خوردن و پاشویه و قطره حل شد ولی ما تا صبح کشیک بودیم! صبح ساعت ۱۰ هم باز تب کردی ولی زود پایین آمد.

ولی با شروع سرلاک بعد ۱ روز وحشتناک و با شتاب هر چی خورده بوذی ۳-۴ بار بالا میاوردی.خیلی بد بود .بردیمت دکتر گفتن شاید به برنج حساس باشی یه بار دیگه هم امتحان کنیم ۱ هفته بعد ...خلاصه در ۶ ماه و ۱ هفتگی فهمیدم برنج به معده شما سازگار نیست و سوژ رو با مرغ و هویج شروع کردی و تا امروز شما کدو سیب زمینی هم به غذات اضافه شده به علاوه شیر و بادوم.

لپای قشنگت رو هر کس میبینه باورش نمیشه شما ۸۲۰۰ بودی توی مطب وزن که شدی برای ۶ ماه و نمیدونن این یه ارث هست که نوه های قبلی هم ماشالا لپ داشتن حسابی اینه که هی مقایسه میکنن ولی من دوست دارن تو به هیچ چیزی حساس نباشی و بتونی همه چیز بخوری هر موقع که خواستی وزن میاد و میره .

خدایا دخترم رو به تو میسپارم

اولین مسافرت 3 نفره

خوشگل خانم بعد از کلی داستان بالاخره رفتیم....

با اینکه اسهال شده بودی و جواب آزمایشات نشون میداد که خدا رو شکر میکروبی نیست ولی من حابی ذهنم  درگیر بود و همش میگفتم ای کاش نمیومدیم شیراز ولی چاره ای نبود ....خدایی سفر با بچه فقط باید بی برنامه باشه....

تو خیلی دختر ماهی بودی و کلی به مامان و بابا حال دادی کل مدت پرواز رفت و برگشت هم خوابیدی ...ولی تا برسیم به هتل این اسهال نامرد پاهاتو قرمز کرد و کلی درد داشتی ..الهی بمیرم برات ولی مامان با پماد و ۱۰۰۰ تا چیزی که از تهران برات رده بود تا صبح فردا مشکل رو حل کرد تا صبح با بابات ۱۰۰۰ مرتبه گفتیم بریم تخت جمشید ...نریم....ولی رفتی تو هم کلی حال کردی اما زیاد نتونستیم جایی رو ببینیم میترسیدم آفتاب اذیتت کنه یا گرمازده بشی.

مسافرت با نی نی فرق داره دیگه همش درگیر سرما گرمایی ....

من که مامانتم هلاک شدم ...طفلکی تو که دیگه موقع برگشت خسته شده بودی .خلاصه مامان جون توی شیراز کلی همه ازت تعریف کردن که چه بچه ساکتی اما خبر ندارن تو عاشق ددری و توی خونه حسابی منو بابا رو با جیغات شرمنده میکنی:)

یکشنبه دوباره رفتیم دکتر .....فعلا بهتری ولی من جون به لب شدم....

وقتی ۱۸ ساله بودن فکر میکردم مهمترین اتفاق زندگی یعنی کنکور ....وقتی ۲۴ ساله شدم فهمیدم کنکور زیاد مهم نبوده و الان مراسم عروسیم و ازدواجم با پدرت مهمه ....بعدش کارم مهم شد و اینکه کار پیدا کنم و تجربه کاری داشته باشم ....بعدش بچه و سالم بودن و دوران بارداری ....حالا هم که گل زیبای آرنیکا آمده تو زندگیمون و سلامتی و بزرگ شدن شما به نحو احسنت مهمه ....ولی میدونی توی این ۲ هفته گذشته پی پی جزء لاینفک زندگی ما بوده! مکالمه ما همش حول این مطلب میگشته

و اینک اولین های دخملی ام.......

۱۸ بهمن ۸۹ اولین سر و صدا ها و ساخت اصوات

۶ اردیبهشت اولین غذای کمکی که چه حالی هم کردی باهاش ولی چون مریض شدی دیگه بهت غذا ندادم.

۱۷ اردیبهشت اولین غلت زدن کامل و بدون کمک

۲۳ اردیبهشت دست میندازی دور گردن مامان!منم عشق میکنم

دستاتو نگاه میکنی و کلی حال میکنی ..یاد گرفتی شصتت رو بخوری

علاقه های دخترم:

دخترم عاشق بیبی انیشتن و تلوزیون هست ....

علاقه زیادی به استفاده از دست هاش و پتوش داره

خوردن دست اونم ۲ تایی ....کلا در هر حالتی داری دستت رو میخوری !

 

 

 

 

نگرانم ....

دختر نیک سرشت آریایی من ....

نگرانتم ....کار مادرا نگرانیه ....۳ روزه اسهال شدی .از ساعت ۴ صبح تا الان بیدارم که بابات از بیمارستان جواب آزمایشت رو بیاره.من دارم دعا میکنم که چیزی نباشه.با کلی ذوق و شوق قراره فردا ببریمت شیراز  شهری که خیلی با اسم خودت غریبه نیست شهر آریایی ها ....خدایا یه بار دیگه کمکم کن.

آخه چرا الان و چرا توی این موقعیت ....کلافه اک ...خسته ام و خوابم میاد ....احساسات متضاد زیادی دارم ....

کلمات شب-بیمارستان آتیه -آزمایشگاه -اسهال -شیراز -خواب  توی سرم دور میزنن.

حتما فردا میریم حتما بهمون خوش میگذره حتما مسافرت زیبایی میشه ....خدایا فقط صدات میکنم ....صدامو میشنوی ....قربون بزرگیت بشم جوابمو بده.

نوروز 90

هورا هورا عید شده سال ۸۹ رفت...مامانی گلم پارسال سر سال تحویل از خدا یه نی نی خوشگل خواستیم خدا هم بهمون لطف کرد و یه دختر خوشگل داد.

خدایا شکرت....امشال شما سر سفره ما بودی اما خواب بودی چون نصف شب عید شد....

خدایا خیلی دوستت دارم ....یه بهار دیگه در کنار همسرم و دخترم با سلامتی ....خدایا روزهای خوب رو از هیچ کس نگیر.قبل از عید تلاش کردم بوی عید توی خونه ما باشه برای همین کلی شیرینی پختم با اینکه میدونستم ما مهمون نخواهیم داشت چون کسی توی عید تهران نیست .

اما دخترم میخواستم به خودم بگم همه سختی ها تمام شد ...سال ۸۹ سال پر از شادی و غمی بود ....شادی وصف ناپذیر دیدن تو برای اولین بار....شادی قهقهه زدنت ....دوست ندارم به ناخوشی ها فکر کنم ....

خدایا سال جدید رو برای همه مردم پر از شادی و سلامتی کن .

دختر نازم مامان چه سفره ای چید...خیلی خوب شده بود....اما مسافرت نرفتیم چند بار رفتیم پارک و شما هم اولین کالسکه سواریت رو کری خیلی هم دختر خوبی هسستی چون پارک رو خیلی دوست داری ....اصلا حامله که بودم عاشق طبیعت شده بودم به یمن حضور شما....

عاشقتم عسلم .....

ما برگشتیم خونه

دختر زیبای مامان ....خدا رو شکر برگشتیم خونه .این مدت خیلی به مامانی و بابایی زحمت دادیم بودن.مامانی با اینکه خودش پارسال عمل سنگین داشته تنها کسی بود که توی این مدت تو رو نگه داشت. بابات هم یاد گرفته که نگهت داره و برات شیر درست کنه و بده بخوری  .

۷ بهمن یعنی ۵شنبه رفتیم برات واکسن ۲ ماهگی زدیم .خدایا چه جیغی زدی تا حالا نشنیده بودم با این شدت جیغ بزنی مامانی دلمکنده شد به خدا نمیدونی چقدر سعی کردم گریه نکنم .آمدیم خونه و به کمک استامینوفن آروم شدی .وای خدا از ۳ ساعت بعدش که درد پاهات کلی اذیتت کرد و ۳ نفری با بابات نمیتونستیم نگهت داریم .ساعت ۸شب هم تب کردی و سریع تبت رو با استامیفن هر ۴ ساعت و پاشویه با آب ولرم و اینکه شیر خشکت رو بیشتر آب  کمتر شیر دادیم بهت خوردی تا صبح ژایین نگه داشتم اما عجیب بود شب قبلش بیقرار بودی انگار میدونستی چه خبره ...خلاصه ۴۸ ساعت نخوابیدم اما خدا رو شکر که خدا کمک کرد و من حالم خوب بود و تونستم از دختر گلم نگهداری کنم.

مادر که باشی با حال خوب و بد باید مادری کنی و این مساله مهمه که باید سالم باشی تا مادر خوبی باشی. 

اما قسمت خوبش اینه که روز ۴شنبه رفتیم پاسپورتت رو گرفتیم و آمدیم خونه به همراه مامانی و بابایی.تازه کلی تزئینات کرده بودیم مثل تولد نمیدونی چقدر ذوق تزئینات رو کرده بودی .همش خونه رو نگاه میکردی و خیلی اتاقت رو دوست داشتی .خدایا شکرکه بازم اومدیم خونمون.گاهی فکر میکردم نکنه باز به خونه برنگردم.نکنه نتونم برات مادری کنم .خدایا شکر.دوستت دارم .برای سلامتی خودم و تو ممنونم .خیلی سخت بود .فقط خود خدا میدونه چی به من گذشت اما خدا رو شکر که گذشت.

بالاخره مجبور شدم....

فرشته نازننیم از روز جمعه تا امروز حتی نتونستم بغلت کنم....

جمعه 40 روزت بود بردیمت حموم و من و بابا رفتیم خونه رو تزئیین کردیم ک ببریمت خونه ولی.........

بالاخره درد امان نداد ....جمعه شب درد وحشتناکی داشتم .رفتم بیمارستان خاتم عین خیالشون نبود هی من میگم سنگ صفرا دارم یه مسکن بزن تا عصر برم دکتر ببینم چه فکری داره برام ....میگه نه شما زخم اثنی عشر داری!!!!این شد که 12 شب که درد گرفت و تا 6 صبح با دوا و دکتر درست نش که نشد....دیگه از درد گریه نمیکردم یعنی حال گریه هم نداشتم .آمدم خونه از در خوابم نبرد تا ساعت 3 با هزار مصیبت بابات تونست وقت بگیره از دکتر وقتی جواب آزمایش و ام آر سی پی رو دید گفت باید عمل بشی همین الان!!!! اگر میخوای خودت بچتو بزرگ کنی این نامه منو میبری پیش یکی از این 3 دکتر اول سنگ مجاری رو با ERCP در بیارن و بعدش جراح صفرا رو میاره بیرون یعنی 2 بیهوشی در یک روز.گفت اگر دکتر تو مطبش نبود برو اورژانس بیمارستان دکتار رو خبر میکنن.خلاصه دکتر رو دیدم اما فقط میخواست صفرا رو بیاره بیرون !!!!اگر درد گرفت سنگ مجاری رو متخصص گوارش بیرون بیاره!!!!!!!!!!!فکرشو بکن باز درد باز عمل ...دیدم نمیشه باز رفتم پیش دکتر انصاری حالا با اون دردی که ول نمیکرد....گفت روش هر کسی فرق داره اما اگر راضی نیستی برو پیش یه نفر دیگه!!!!

خلاصه منم رفتم پیش دکتر سروش در بیمارستان بهمن.....ساعت یک و نیم یکشنبه یه عمل و ساعت 3 هم یه عمل دیگه ....ساعت 7 شب توی اتاق بودم....

امان از شب ...یه مریض آوردن که آلزایمر داشت و هذیون میگفت من با اون حالم نمیتونستم بخوابم ....از سوپروایزر و همه آمدن اما گفتن الا و بلا جا نیست و باید تحمل کنی میخای برو بخش زنان ....خلاصه واقعا بیمارستان بدی بود...افتتضاححححححححححححححححححححححححححح

افتضاح= بیمارستان بهمن   سرویس بد ...پول زیاد  الکی فقط اسم داره ....خلاصه من الان که دارم میتایپم دردم بهتره ...ام هنوز بهم درن وصله با یه کیسه که دکتر 4 شنبه میکشه و هنوز نمیتونم بغلت کنم.

خدایا همین که زود فهمیدم...همین که الان هستم با اینکه نمیتونم حتی کارای خودمو به راحتی انجام بدم....نمیتونم به بچم شیر بدم ....همینکه هستم ممنون .

خدایا مادرها رو نگه دار .خدایا چی میکشن اونایی که مادر ندارن اگر مادرم نبود چی میشد ....تورو پیش کی میگذاشتم .چه کار میکردم ....یادت نره مامانی چقدر تورو نگه داشت...یادت نره که با اینکه خودش سال پیش مغزش رو عمل کرده چه محبتی به ما کرد....تو باید عصای دستش باشی ...سوی چشمش باشی ....

توی این مدت به من و بابات و مامانی و بابایی سخت گذشت...انشالا از این به بعد میام و مینویسم رفتیم مسافرت رفتیم تولد و مهمونی ...با هم بازی کردیم.........

خدایا شکر .....شکر و باز هم شکر....روزای خوب رو زودتر برسون

و اما آرنیکا..........

gif animator
Gif animator

فرشته کوچولو برام  دعا کن

کوچولوی مامانی...

فردا 40 روزه میشی ....مامان و بابا هر روز بیشتر عاشقت میشن...دیگه بابا یاد گرفته بغلت کنه ...تازه مثل بچه های تازه به دنیا آمده شدی....بابات میگه آدم هر ی بیشتر آرنیکا رو بغل میکنه بیشتر دوستش داره...من برنامه تازه ای پیدا کردم از ساغت 9 تا 12 شب میخوابم  .تو پیش مامانی میمونی و من لالا هستم تا شب تا صبح به تو برسم...هر 2 ساعت خودت بلند میشی از خواب و شیر میخوری .

و اما کیسه صفرا ....

10 روز پیش دل درد عجیبی گرفتم نصف شب ....صد رحمت به درد زایمان ....نمیدونستم این درد از معده هست یا روده یا کمر!!!!خلاصه دکتر کشیک بیمارستان برام سونوگرتفی نوشت...وقتی برگشتیم خونه حال مامانی خراب بود ...دلم خیلی براش سوخت....مادر بودن سخته....

سونوگرافی تشخیص داد سنگ صفرا دارم و سنگ صفرا در صورت درد شدید باید عمل بشه.من دیروز ام آر آی بودم و آزمایشگاه تا ببینم شنبه نظر دکتر چیه.jتوی دستگاه که بودم برای ام آر آی وقتی دکتر گفت باید آروم بای من سعی میکردم به تو فکر کنم به اینکه با بابا برات تولد میگیریم سال دیگه به اینکه میخوای بپری توی بغلم

نمیدونم چی شد که اینجوری شد .میدونم دلم یگیره حتی اگر یه شب پیشت نباشم.خدایا کمکم کن .

من صفرامو لازم دارم نمیخوام بیارمش بیرون کلی با هم زندگی کردیم.

خدایا من نمیخوام بچمو تنها بگذارم....الان میفهمم بهترین تصمیم رو تا حالا با یاری خدا گرفتم .اگر به تو شیشه و شیر خش در کنار شیر خودم نمیدادم چه میخواستم بکنم...اگر کانادا زایمان میکردم چی به سرمون میامد....

بابات 2-3 ساعت نگهت داشت و من همش نگران بودم که نتونه کاراتو انجان بده....

خدایا چرا با من اینجوری میکنی...میدونم حکمتی در کاره....میدونم که من نمیفهمم .فقط من و تو میدونیم کجا منو تا دم پرتگاه بردی اما پرتم نکردی .کرم و رحمتت رو از من دریغ نکن....

فرشته کوچولوی من برام دعا کن ....

سومین هفته....

دختر گل مامان سه هفته پیش مثل امروز به دنیا آمدی....زمان خیلی زود میگذره ....اما میگذره....چیزهای بد مثل چیزای خوب یه روزی تموم میشن و خوبی دنیا هم همینه.همونطوری که شبای مسافرتی که خیلی منتظرشیم میگذره شبای سخت هم میگذره....

من خوشحالم که تو در کنار ما هستی ....شبا گاهی نمیخوابی ...من هر 2 ساعت بیدارت میکنم که شیر بخوری...هنوز بابات میترسه بغلت کنه چون تو خیلی کوچولویی....روز جمعه توی گوش کوچولوت اذان گفت و اون اولین بار بود که رفتی بغل بابا....خودش میگه وقتی رفتی توی بغلش دیگه بغل من نمیای آخه دختر باباییه.

بابا مسئول گرفتن عکس از شماست :)چون من اینقدر خسته ام که به این کارا نمیرسم ....خلاصه که دخملی به قول بابام که همیشه میگفت یه روز مادر میشی و میفهمی چه زحمتی برات کشیده شده....تو هم یه روزی مادر میشی و میفهمی من این روزا چی میگفتم....فسقلی ما عاشقتیم....انشالا همیشه سالم و صالح باشی این دعای من برای همه بچه هاست.

داستان زایمان

داستان زایمان.....

روز یکشنبه 7/9/89 من و بابا رفتیم بیمارستان چمران برای اینکه نوار قلب دختر کوچولو رو بگیریم اما شما اینقدر شیطونی میکردی که هر زمان یه جای دل مامان بودی و نوار قلبت منقطع میشد .خلاصه خانم دکتر گفت نوار رو تجدید کن .البته گفت اگر حرکات بچه خوبه میتونی بری و فردا دوباری بیای .اما از اونجایی که خاله از آمریکا آمده بود و یک هفته بیشتر نبود و من میخواستم برم خونه مامانی و بابایی همون موقع رفتم تجدید نوار قلب.

شما باز هم شیطونی میکردی  وقتی از مامای بیمارستان که نوار رو میگرفت پرسیدم خوبه یا نه گفت حتما به دکترت نشون بده اگر هم نبود بیا من به دکتر کشیک نشون میدم ...شک کردم.....رفتم پیش دکتر خودم وقتی نگاه کرد گفت اصلاا خوب نیست همین الان باید زایمان کنی .من ترسیده بودم...خیلی ترسیده بودم ...همین جور پیش دکتر اشک میریختم و میگفتم آخه من هفته 36 هستم بچه کامل نیست.وقتی دید من نمیفهمم چی میگه گفت همراه داری گفتم بله همسرم گفت بگو بیاد داخل ....با بابات حرف زد و گفت به داره خفه میشه یا بند ناف دور گردنشه یا بند ناف کوتاهه باید بری آتیه همین الان سزارین کنی من زنگ میزنم خودم الان میرم بیمارستان آتیه زود بیاید اونجا....من باورم نمیشد انگار خواب میدیدم .

خدایا این امکان نداره من توی تمام بارداریم مشکلی نداشتم این دیگه چی بود برام اتفاق افتاد.....رفتیم خونه سریع وسایلت رو برداشتم که از قبل آماده بود...نمیدونم چرا از صبحش میخواستم وسایل خودم رو هم ببندم برای احتیاط اما نبستم .....

خلاصه بابا من رو از زیر قرآن رد کرد و توی راه به مامانی و بابایی زنگ زدم و اونا به خاله مهین زنگ زدند خلاصه بابت به بابا جان و مامان جان گفت  در عرض 10 دقیقه همه خبر دار شدند و قرار شد بیان آتیه .البته بابا جان و مامان جان اینجا نیودند و قرار بود 17 ام بیان و شما هم قرار بود 21 ام شاید هم دیر تر به دنیا بیای .

من ساعت یک و نیم ظهر پیش دکتر بودم  ساعت 3:17 دقیقه تو به دنیا قدم های کوچیکت رو گذاشتی .زیاد بیهوش نبودم اینقدر همه سریع منو بردن اتاق هر کسی داشت با سرعت یه کاری میکرد . به هوش که آمدم فقط گفت بچم گفتن خوبه من باور نمیکردم .....سه بار پرسیدم .....فکر میکردم بردنت توی NICU  اما خدا رو شکر تو کامل بودی فقط وزنت 2300 بود که اونم برای این بود که زود آمدی .

دوشنبه آمدیم خونه ووواحساس کردم داری زرد میشی وواینقدر به خدا التماس کردم که زردی نکیری و گریه کردم که خسته شدم ...متاسفانه سهشنبه زردیت بالا رفت و بستری شدی..من حال روحیم خراب بود ...وقتی گذاشتنت توی دستگاه و چشم بند بهت زدن دیگه اشکام بند نمیومد ....هر کسی باهام حذف میزد اشک توی چشام جمع میشد ....مامانی میگفت درست میشه خودت مریض میشی بی تابی نکن ....تو اذیت میشدی زیر نور و بی تابی میکردی .....فردا من و بابات بالای سر تو بودیم تا عصر که گفتن مردها باید از بخش برن ....وقتی تنها شدم احساس میکردم الان میمیرم تاحالا اینجوری افسرده نشده بودم ..غروب بیمارستان ...حال بد خودم و دردی که از زایمان داشتم هیچ چیز من به زائو نمیرفت و تنهایی و تمام اتفاقاتی که مثل یه موج توی صورتم میخورد و بدتر از همه کلافه بودن تو.....خدایا ....بابات هی زنگ میزد و من نمیتونستم جواب بدم چون ت صداشو میشنیدم شروع یکردم به هق هق.....تا اینکه ساعت 10 خاله مهین آمد و من فهمیدم یه مهمون آمده بوده و اون گیر افتاده بوده پیش مهمون توی خونه  مامانی ....اگر نمیومد تا صبح نمیدونم چه بلایی سرم میومد.....

چیزای بد میگذرن مثل چیزای خوب .....اما من فهمیدم مادر یعنی چی ...عشق به بچه با همه چیزایی که تا حالا تجربه کرده بودم  فرق داشت ....حاضری بمیری اما بچت سالم باشه ....بابام میگفت همیشه انشالا مادر میشی خودت میفهمی....و من واقعا فهمیدم ......

دیروز یه ذره زرد بودی بردمت دکتر ...گفت مشکلی نیست و حالت خوبه من هم انگار دنیا رو بهم دادن....

خدایا ممنونم که بچمو نجات دادی و ما رو دوست داشتی ....خدایا خیلی دوست دارم ...خیلیییییییییییییییییییییی.

 

دختر 35 هفته ای مامان

آرنیکا جونم ....دیگه دل مامان  بابا حسابی به تاپ تاپ افتاده و شمارش معکوس کم کم شروع شده ....احتمالا روز ۲۱ آذر برای سزارین باید برم بیمارستان .هنوز باورم نمیشه که دارم مامان میشم ....تغییر بزرگیه برای من و بابات .ما خیلی منتظرتیم .تازه من یه کوچولو هم میترسم.....

انشالا که به سلامتی به دنیا بیای .ما همش برای سلامتیت دعا میکنیم .

خدایا یه فرزند سالم و صالح به ما عطا کن.انشالا که قدمت برای همه ما خیر باشه.

شعر کودکانه  بابا برای آرنیکا ....

تو اومدی تو خونمون

نشستی تو رو جونمون

با اون دو پای کوچیکت

قدم زدی رو چشمامون

با اون نگاه خوشگلت

بهار کردی خزونمون

با این همه ناز و ادات

شیرین شده زندگیمون

آهای آهای دختر من

تویی تویی عزیز من

تویی تویی نگار من

شمع شبای تار من

دختر ما آرنیکا

زیبای نیک آریا

(شعرش مثل شعرهای کتاب داداشیه)

sf8g0z186qq8gvg1l1y.jpg jom9rw1ygdha61w88bo.jpg i5blbul23y8lkh7zpd9.jpg e65gqk8bua88iipshc0.jpg ob1wfnxj7ofob7h24g5t.jpg zbaajjh2qqwszapvdxcs.jpg fsx3utcobbe8m7020pv.jpg oi2sxmltfiutjsmlqpe8.jpg oeu8534w19hq2h8lj4.jpg 0ndgo3t6f3ln9slx2ggn.jpg qyeexq2o4gqc7nq3gpvd.jpg da17wepdc40rflpm7c9.jpg dlixdyrkvw0dm4ztpybo.jpg 5bvrsqy67euz4iq2jwia.jpg

سیسمونی

gif animation creator
Gif animation creator

دختر کوچولو و اسمش

سلام دختری نازنازی مامان

فسقلی این اسم شما هم جریانات داره .اولش بابات میگفت صبا خیلی قشنگه حتی شعر هم برای اسم صبا گفت بعدش بابا بزرگت گفت این اسم مرد هم هست اینه که این اسم از لیست خط خورد بعدش شما شدی دریا خانم اما ظاهرا کسی استقبال نکرد .من و بابات این اسم رو دوست داشتیم اما مامان جانت خوشش نیامد بابایی هم زیاد دوست نداشت این اسم رو .خلاصه من بعد از کلی توی سایت ها اسم گشتن چند تا اسم پارسی پیدا کردم.....آروشا -آریستاـآرنیکا-آرشیدا-ملینا -ویانا که همه هز جمله من و بابات از اسم آرنیکا خوشمون آمد دختر گلم توی ۷ ماهگی که توی شکم مامانش بود به طور قطعی شد آرنیکا خانم :) یعنی آریایی نیک سرشت یه جا هم نوشته آریایی زیبا

آر=آریایی+نیک +ا (علامت مونث در فارسی)

 

خرید سیسمونی4/7/89

نی نی کوچولوی مامان ،چند روزه همش به خاطر تو میریم خیابون بهار برات تمام خرده ریز ها رو خریدیم .یه مقدار هم لباس خریدیم .یه لباس داری شکل هندونه اینقدر نازه که نگو..دیشب بالاخره کالسکه مارک گراکو با رنگ سبز پیدا کردیم نمیدونی چقدر گشتیم تا اینو پیدا کردیم .همه جا مگفتن که تموم شده .کالسکه کریر و ساک حمل و تخت پارک و صندلی غذا خریدیم.تخت و کمدت رو هم مدل زنبور . گل با رنگ سبز و نارنجی سفارش دادیم.اینقدر وسایت ناز ازیه که نگو .بابات همش دلش میخواد برای تو عروسک بخره .میره  میاد یه عروسک پشمالو همراهشه:)

 

ما یه دخملی داریم...........

امروز رفتیم با بابات سونوگرافی خدا رو شکر که سالم بودی.یه دختر کوچولو.ما امروز فهمیدیم که یه دختر کوچولو داریم.انشالا که قدمت خیر باشه.اسم شما یا دریاست یا آرنیکا.البته ما دوست داریم اسم تورو بگذاریم دریا یعنی از قبل دوست داشتیم اگر دختر داریم اسمش دریا باشه .نمیدونی بابات چه ذوقی کرد و برای من و شما یه گل صورتی ناز با روبان صورتی آورد  









21/5/89 اولین تکون نی نی

خوشگل مامان چقدر زیبا بود لحظه ای که اولی تکون رو خوردی .من نشسته بودم روبروی تلوزیون بعد از اینکه برای سلامتی شما قرآن خونده بودم که دیدم به مامان داری لگد میزنی .زود باباتو صدا کردم .عشق مامان خیلی لحظی زیبایی یود لحظه حرکت کردنت ............واقعا قدرت خداست حضور یک موجد دیگه در وجو انسان.......

سالگرد ازدواج

فسقلی مامان میدونم که الان دیره که دارم مطالب قدیمی رو برات تایپ میکنم اما بدون که تو شیطون کو چولو گرمای دیگه ای به ۴ امین سالگرد ازدواج ما دادی .باورم نمیشه امسال عید یه گل خوشبو سر سفره هفت سین داریمم .من و بابات حسابی منتظرتیم و کم کم داریم شروع میکنیم به خرید های شما .البته مامانی رو هم میبریم اما چون پاهاش درد میکنه بیشتر خودمون میریم

وقتی نی نی 13 هفته ای بود.........

توی این روز خوب من و بابا  رفتیم سونوگرافی و نی نی خوشگلمون رو دیدیم.نی نی جونمون خیلی ناز بود و تکون میخورد.من و بابا صدای قلبت رو برای اولین بار شنیدیم.اینقدر خوشگل بودی که نگو .از دکتر پرسیدیم نی نی ما چیه ......بهمون نگفت و گفت زوده هنوز معلوم نیست.