بالاخره مجبور شدم....
فرشته نازننیم از روز جمعه تا امروز حتی نتونستم بغلت کنم....
جمعه 40 روزت بود بردیمت حموم و من و بابا رفتیم خونه رو تزئیین کردیم ک ببریمت خونه ولی.........
بالاخره درد امان نداد ....جمعه شب درد وحشتناکی داشتم .رفتم بیمارستان خاتم عین خیالشون نبود هی من میگم سنگ صفرا دارم یه مسکن بزن تا عصر برم دکتر ببینم چه فکری داره برام ....میگه نه شما زخم اثنی عشر داری!!!!این شد که 12 شب که درد گرفت و تا 6 صبح با دوا و دکتر درست نش که نشد....دیگه از درد گریه نمیکردم یعنی حال گریه هم نداشتم .آمدم خونه از در خوابم نبرد تا ساعت 3 با هزار مصیبت بابات تونست وقت بگیره از دکتر وقتی جواب آزمایش و ام آر سی پی رو دید گفت باید عمل بشی همین الان!!!! اگر میخوای خودت بچتو بزرگ کنی این نامه منو میبری پیش یکی از این 3 دکتر اول سنگ مجاری رو با ERCP در بیارن و بعدش جراح صفرا رو میاره بیرون یعنی 2 بیهوشی در یک روز.گفت اگر دکتر تو مطبش نبود برو اورژانس بیمارستان دکتار رو خبر میکنن.خلاصه دکتر رو دیدم اما فقط میخواست صفرا رو بیاره بیرون !!!!اگر درد گرفت سنگ مجاری رو متخصص گوارش بیرون بیاره!!!!!!!!!!!فکرشو بکن باز درد باز عمل ...دیدم نمیشه باز رفتم پیش دکتر انصاری حالا با اون دردی که ول نمیکرد....گفت روش هر کسی فرق داره اما اگر راضی نیستی برو پیش یه نفر دیگه!!!!
خلاصه منم رفتم پیش دکتر سروش در بیمارستان بهمن.....ساعت یک و نیم یکشنبه یه عمل و ساعت 3 هم یه عمل دیگه ....ساعت 7 شب توی اتاق بودم....
امان از شب ...یه مریض آوردن که آلزایمر داشت و هذیون میگفت من با اون حالم نمیتونستم بخوابم ....از سوپروایزر و همه آمدن اما گفتن الا و بلا جا نیست و باید تحمل کنی میخای برو بخش زنان ....خلاصه واقعا بیمارستان بدی بود...افتتضاححححححححححححححححححححححححححح
افتضاح= بیمارستان بهمن سرویس بد ...پول زیاد الکی فقط اسم داره ....خلاصه من الان که دارم میتایپم دردم بهتره ...ام هنوز بهم درن وصله با یه کیسه که دکتر 4 شنبه میکشه و هنوز نمیتونم بغلت کنم.
خدایا همین که زود فهمیدم...همین که الان هستم با اینکه نمیتونم حتی کارای خودمو به راحتی انجام بدم....نمیتونم به بچم شیر بدم ....همینکه هستم ممنون .
خدایا مادرها رو نگه دار .خدایا چی میکشن اونایی که مادر ندارن اگر مادرم نبود چی میشد ....تورو پیش کی میگذاشتم .چه کار میکردم ....یادت نره مامانی چقدر تورو نگه داشت...یادت نره که با اینکه خودش سال پیش مغزش رو عمل کرده چه محبتی به ما کرد....تو باید عصای دستش باشی ...سوی چشمش باشی ....
توی این مدت به من و بابات و مامانی و بابایی سخت گذشت...انشالا از این به بعد میام و مینویسم رفتیم مسافرت رفتیم تولد و مهمونی ...با هم بازی کردیم.........
خدایا شکر .....شکر و باز هم شکر....روزای خوب رو زودتر برسون