تولد 1 سالگی
دختر قشنگم
دیروز تولد یک سالگیت رو به همراه مامانی و بابایی و خاله و عمو گرفتیم(۳ روز زودتر چون شما ۷ آذری هستی)...یه تولد کوچولوی خانوادگی که خیلی هم به تو خوش گذشت .دست زدی ...نانای کردی ....کیک خوردی ...انگشتت رو مثل همه بچه ها موقع بریدن کیک توی کیک کردی و شمع فوت کردی و کادو گرفتی.
با شرمندگی از فسقلی خودم که از چند روز قبل داشتمم میدویدم تا همه چیز جور باشه برای تولدت و مطمئن نبودم همکاری میکنی یا نه .....که دیدیم خیلی ذوق کردی وقتی تزئینات خونه رو که بابات همه رو خرید و انجام داد دیدی و همش برای خودت دست میزدی ...کلا از دیروز تا چشمت به بادکنک ها میوفته دست میزنی و میخندی.
دلم میخواشت تود بزرگ تری برات میگرفتم ولی امشالا نشد امیدوارم سال دیگه همه دور هم برات یه تولد زیبا و به یاد موندنی بگیرم .
کیک تولدت یه "هلو کیتی " ناز بود .....
وقتی داشتم میرفتم کیک رو برات سفارش بدم تمام مدت توی راه خاطرات این یک سال برام زنده میشد ....اشک توی چشمام جمع شده بود و بازم خدا رو شکر میکردم که تو رو به من برگردوند و به من اجازه داد تا برات مادری کنم .تو خونه ما رو پر از عشق کردی .
توی راه .....یاد پارسال افتادم ....یاد دوران بارداریم .....نی نی سایت و دوستای مجازی و هیاهوی تعیین جنسیت و سیسمونی
سریال لاست و خواب آلودگی ناشی از بارداری و حرکت های تو بعد از ناهار و اولین بار که صدای قلبت رو شنیدم و سیسمونی و برنامه هایی که توی سرم بود و .....اون روز فراموش نشدنی که تا زنده ام از یادم نمیره ...از صبحش یه چیزی میگفت امروز تو به دنیا میای میخواستم ساک خودم رو ببندم ولی عقلم میگفت همه چیز درسته و تو به موقع به دنیا خواهی آمد و دلم راست گفته بود ....من عاشق عدد ۷ هستم و دخترم بازم منو غافلگیر کرد ......اولین باری که دیدمت داشتی سکسکه میکردی ...تا صبح چی بهم گذشت تا تورو برام آوردن و دیدم سالمی ....
خدا خیلی دوستمون داشت خیلی .....تو سالم بودی با اینکه بند ناف خیلی بدجور دورت پیچیده بود ولی همه چیز عادی بود......
خاطره اون عمل کزایی و سونوگرافی و سنگ صفرا ...بیمارستان بهمن و اون شب لعنتی .....۱ هفته ندیدمت درست و نتونستم ازت مراقبت کنم .....اون کابوسای وحشتناک که دست از سرم بر نمیداشتن....
توی راه به خودم میگفتم خدای شکر ...اینکه دارم میرم برای دخترم کیک سفارش بدم اینکه خسته ام از کارا و پخت و پز ...این یعنی اینکه همه دور هم هستیم.من و تو و بابا . همه چیز آرومه و من دارم سعی میکنم برای دخترم مادر خوبی باشم و بابا داره سعی میکنه بابای وبی باشه ......خدایا ممنونم
دختر گلم مرسی که همکاری کردی باهامون .
این رو هم بگم که از اونجایی که تو کلا ید طولایی داره در غافلگر کردن ما و من میدونم کاراتو به روش خودت انجام میدی برای راه افتادنت همم همیچیز رو سپردیم اول به خدا و دوم به خودت.
کم کم از ۱۵ آذر هم جمع و جور میکنیم که بریم خونه جدید امیدوارم که خوش یمن باشه برامون ...شاید یه کم زمان ببره تا کامل بشه ولی مهم نیست همه چیز رو به راه میشه.