دختر مهربونم

بعد از یک ماه و چند روز برگشتیم ..مادر جون جونم برات بگه که شما رو ساعت ۲ صبح بیدار کردیم شما هم شاد و شنگول که داری میری ددر .خلاصه توی هواپیما تا ابوظبی هم خوابیدی یه مقدار و کلا خیلی دختر خوبی بودی تا رسیدیم به پرواز دوم ......واییییییییییییییییییی!خدا به داد برسه .مگه ساکت میشدی .فقط جیغ میزدی .تازه بهت هیدروکسی زین هم دادیم که بخوابی .البته طبق معمول روی تو برعکس اثر کرد و هایپر شدی!البته از ایران کمی گوشت التهاب داشت و دارو برده بودیم ولی خیلی اذیت شدی ...با بدبختی نزدیک ۵ ساعت خوابیدی بقیشم با بابا مهرداد یا تو کابین مهماندار بودی یا راه میبردت .خلاصه وقتی رسیدیم کانادا خیلی کلافه بودیم قیافه من شده بود مثل انیشتن.توی فرودگاه تورونتو اینقدر جیغ زدی که افسر فرودگاه یادش رفت اولش پاسپورت تو و باباتو بگیره .فکرشو بکن! فکر کنم مسافرها عکس ما رو دارت کردن گذاشتن تو اتاقشون! خاله سودی هم اومد دنبالمون و رفتیم جایی که از قبل گرفته بودیم .توی این مسافرت خیلی خاله سودی زحمت کشید و چند بار رفتیم بیرون باهم .خلاصه با کمبود وقتی که داشت خیلی به ما محبت کرد.

توی مسافرت خیلی دختر گلی بودی .روحیت خیلی عوض شد ...خیلی ددر رفتی ...همه جا میخوابیدی همه غذایی میخوردی.جالب بود توی mall و رستوران و جاهای شاد با هر سر و صدا و بویی میخوابیدی ولی توی اداره بیمه و دفاتر اداریشون فقط غر میزدی و اذیت میکردی .خیلی خوب انرژی محیط رو میگیری.ولی کم راه رفتی و ما هم محدودت کرده بودیم حتی من خودم بهت غذا میدادم همش میترسیدم هنوز که بیمه شما نیومده (تا ۳ ماه نمیشد ازش استفاده کرد) مبادا اسهال بشی یا نکنه بخوری زمین و توی غربت به دردسر بیفتیم .من و بابات خیلی راه میریم تو مسافرتهایی که میریم.

 شما هم کالسکه سواری میکردی.یه پارک هم نزدیکمون بود هر روز میرفتیم و تو بازی میکردی .بانمکترینش سرسره سواریته که هی ترمز میگیری از بس که شجاعی مادر جون!:)

یه هفته هم خاله هات از آمریکا اومدن و رفتیم آبشار نیاگارا که واقها زیباست . البته من رفته بودم . یه سری جاهای دیدنی مثل CN tower هم رفتیم ولی چون 2 روز آخر هوا بارونی شد نتونسیتیم بریم یه جزیره زیبا به اسم Centre Island که قرار بود بریم.البته یه روز 3 نفری رفتیم به این جزیره و خیلی زیبا بود.طبیعتش مثل بهشت بود و کلی وسایل تفریحی برای بچه ها داشت.تو خیلی با بچه ها دوست شده بودی .آنیتا همش تورو بغل میکرد و همه باهات بازی میکردن و تو خیلی سرگرم بودی .2 بار هم توی مدتی که اونا بودن مهمونی رفتیم و کسانی که ندیده بودنت زیاد بهت ابراز علاقه میکردن .تو هم چیزی نمیگفتی وقتی هی میچلوندنت و بوست میکردن!فکر کنم خجالت میکشیدی جیغ بزنی! در کل از هواپیما که پیاده شدیم تو یه شخصیت دیگه ای شدی و این برای من و بابات که با تو زندگی میکنیم خیلی عجیب بود .بچه به اون ساکتی بسیار جیغ جیغو و ددری شده! اگر چیزی رو بهت ندیم یا کاری رو بخوای بکنی و نتونی یا اگر خوابت بیاد دیگه شروع میکنی حسابی !توی کتابخونه و توی IKEA هم زیاد بازی کردی چون یه وسایلی برای بچه ها بود البته نه مثل کلاب های بازی اینجا.

جالبترین قسمتش ابراز علاقه مردم به تو بود .خود کانادایی ها که البته خیلی کم هستن ! به نظر من خیلی با ادب و مهربونن و صبح کله سحر توی پارک با بچه هاشون بودن و خیلی گوگولیت میکردن .از  قوم و ملیت های دیگه هم از چینی و کره ای تا هندی و رومانیایی و خیلی ها باهامون صحبت میکردن و میپرسیدن سن تو چقدره و هی میگفتن که تو خیلی ناز و با نمکی .تو هم از عشوه کم نمیذاشتی البته! توی کانادا من ندیدم کسی زیاد تو مترو با بقیه حرف بزنه و هرگز ندیدم به یه بچه کسی چیزی بده چون میترسن نکنه پدر مادر بچه ناراحت بشن .خلاصه مثل اینجا نیست که بشه به بچه مردم دست بزنی ولی تو 1-2 بار کیک و شکلات هم گرفتی و این برای بابات که اونجا زندگی میکرد هم عجیب بود.در کل این سفر برای خانواده 3 نفره ما که خیلی از عید تاحالا اذیت شدیم خوب بود .خیلی خوش گذشت خیلی تو خوشحال بودی و این مدت ما فقط به شاد کردنت فکر میکردیم و نه آموزشت .شاید یه دلیل خوش گذشتن این بود که نه از دکتر نه از ماساژ و نه هیچ چیز دیگه ای خبری نبود و ما کلا به هیچ چیزی فکر نمیکردیم یعنی از قبل با بابات این قول رو به خودمون دادیم که در این موارد حرفی نزنیم.

توی پارک چند بار با حالت نشسته افتادی نه پس سر و من و بابات خیلی شاد شدیم که افتادنت درست شده .یه ذره راه رفتنت محتاطانه تر شده اونم برای حس کف پات هست که چون همش با کفش راه رفتی و پاهات روی زمین نبودن و زیاد توی کالسکه بودی این مساله پیش اومده .امروز کلاس داری .من مطمئنم مشکلمون زود حل میشه .جدیدا همه چیز رو هم میفهمی و کلمات بیشتری تکرار میکنی البته نه اینکه چیزی رو به اسم صدا کنی ولی مثلا توی تلوزیون بگه توتو یا خرس یا ...تو خودت به صورت دلبخواهی تکرار میکنی .

موقع برگشتن هم توی پرواز شما 2 ساعت اول جیغ زدی و بعدش لالا کردی 10 ساعت! و رسیدیم به فرودگاه و بازی کردی و باز لالا .توی پرواز دوم هم دوتایی لالا کردیم و تو خیلی لیدی وار سر صندلیت نشستی و تلوزیون دیدی و خوابیدی!ولی مشکل قاطی شدن شب و روزت دردسری بود .ساعت 7 میخوابیدی تا 5 عصر یه لالای کوچولو هم توی ساعت 12 شب و خلاصه از 2 نصف شب بیدار بودی! من و بابات چند روز بود نخوابیده بودیم .از خستگی دیشب چشمام باز نمیشد .شما دیروز از 2 صبح تا 11 صبح خونه مامانی جیغ زدی هم خوابت میومد هم نمیتونستی بخوابی خلاصه وضعیتی بود .با ایت همه داستان خودم بیدارت کردم تو هم کلی من و دعوا کردی و جیغ زدی ولی خوب چاره ای نبود .تازه شب مهمون بودیم من گفتم خدا به داد برسه اونجا چه بکنی تو! ولی از اونجایی که تو غیر قابل پیش بینی ترین آدمی هستی که دیدیم خیلی لیدی بودی بغل بچه ها رفتی و هی خوابت میبرد ولی با پر رویی چشماتو باز میکردی خلاصه ساعت 12 شب خوابیدی الانم هنوز خوابی! خدا کنه دیگه خوابت تنظیم بشه .

خانم خوشگله کلی توی این سفر برات خرید شده و همش هر چی میدیدم برای تو میخواستیم! بعدش من و بابا:) امیدوارم یه روزی بدونی که همه کاری میکنیم تا تو خوشحال و موفق باشی و کودکی شادی رو سپری کنی .اگر زمانی کاری میکنم که تو دوست نداری بدون که برای خودم خیلی سخت تره که ببینم کودکم زجر میکشه .من همه تلاشمو میکنم .مطمئن باش.

دوستت دارم عشق فسقلی