یعنی میشه؟؟
نمیدونم چی کاری کرده بودم .بارها و بارها زندگیمو مرور کردم .
به اندازه ای که تو عکس و آزمایش داری پدربزرگت هم نداره .دلم برات میسوزه که با این سنت این همه سختی و زجر کشیدی .
نمیدونم چرا اینجا شده شرح مصیبت .نمیدونم چرا این ان مع الاسری یسری ،توی زندگی ما جاری نمیشه چرا سختی تموم نمیشه و آسونی شروع بشه .گاهی انگار دارم تو خلاء راه میرم .به خیلی چیزها فکر میکنم .بیشتر از همه به کار خدا .به عدالتش ،.....نمیخوام اینجوری باشم اصلا از تفکرات بهم ریختم از اعتقاداتم که بهشون شک کردم خوشم نمیاد .دلم میخواد همه چیز مثل قبل بشه .دلم میخواد صبح بیدار بشم و ببینم همش کابوس بوده .امیدم به بزرگی خداست به اینکه کمکم کنه.
از نگاههای پر سوال از راهنمایی های مسخره از تزهای بیخودی متنفرم .از چیزهایی که خودم هم جوابشو نمیدونم متنفرم .
خسته ام ....خسته ام .
خدایا میدونم میتونی ،اگر صلاح دونستی گره ای رو که فقط خودت میتونی بازش کنی رو از زندگیم باز کن .بزار منم یه مادر باشم و از مادر بودنم لذت ببرم مثل همه آدمهای دیگه.