آرنیکا دختر نیک سرشت آریایی

روز نوشته های دختر گلم آرنیکا

داستان زایمان.....

روز یکشنبه 7/9/89 من و بابا رفتیم بیمارستان چمران برای اینکه نوار قلب دختر کوچولو رو بگیریم اما شما اینقدر شیطونی میکردی که هر زمان یه جای دل مامان بودی و نوار قلبت منقطع میشد .خلاصه خانم دکتر گفت نوار رو تجدید کن .البته گفت اگر حرکات بچه خوبه میتونی بری و فردا دوباری بیای .اما از اونجایی که خاله از آمریکا آمده بود و یک هفته بیشتر نبود و من میخواستم برم خونه مامانی و بابایی همون موقع رفتم تجدید نوار قلب.

شما باز هم شیطونی میکردی  وقتی از مامای بیمارستان که نوار رو میگرفت پرسیدم خوبه یا نه گفت حتما به دکترت نشون بده اگر هم نبود بیا من به دکتر کشیک نشون میدم ...شک کردم.....رفتم پیش دکتر خودم وقتی نگاه کرد گفت اصلاا خوب نیست همین الان باید زایمان کنی .من ترسیده بودم...خیلی ترسیده بودم ...همین جور پیش دکتر اشک میریختم و میگفتم آخه من هفته 36 هستم بچه کامل نیست.وقتی دید من نمیفهمم چی میگه گفت همراه داری گفتم بله همسرم گفت بگو بیاد داخل ....با بابات حرف زد و گفت به داره خفه میشه یا بند ناف دور گردنشه یا بند ناف کوتاهه باید بری آتیه همین الان سزارین کنی من زنگ میزنم خودم الان میرم بیمارستان آتیه زود بیاید اونجا....من باورم نمیشد انگار خواب میدیدم .

خدایا این امکان نداره من توی تمام بارداریم مشکلی نداشتم این دیگه چی بود برام اتفاق افتاد.....رفتیم خونه سریع وسایلت رو برداشتم که از قبل آماده بود...نمیدونم چرا از صبحش میخواستم وسایل خودم رو هم ببندم برای احتیاط اما نبستم .....

خلاصه بابا من رو از زیر قرآن رد کرد و توی راه به مامانی و بابایی زنگ زدم و اونا به خاله مهین زنگ زدند خلاصه بابت به بابا جان و مامان جان گفت  در عرض 10 دقیقه همه خبر دار شدند و قرار شد بیان آتیه .البته بابا جان و مامان جان اینجا نیودند و قرار بود 17 ام بیان و شما هم قرار بود 21 ام شاید هم دیر تر به دنیا بیای .

من ساعت یک و نیم ظهر پیش دکتر بودم  ساعت 3:17 دقیقه تو به دنیا قدم های کوچیکت رو گذاشتی .زیاد بیهوش نبودم اینقدر همه سریع منو بردن اتاق هر کسی داشت با سرعت یه کاری میکرد . به هوش که آمدم فقط گفت بچم گفتن خوبه من باور نمیکردم .....سه بار پرسیدم .....فکر میکردم بردنت توی NICU  اما خدا رو شکر تو کامل بودی فقط وزنت 2300 بود که اونم برای این بود که زود آمدی .

دوشنبه آمدیم خونه ووواحساس کردم داری زرد میشی وواینقدر به خدا التماس کردم که زردی نکیری و گریه کردم که خسته شدم ...متاسفانه سهشنبه زردیت بالا رفت و بستری شدی..من حال روحیم خراب بود ...وقتی گذاشتنت توی دستگاه و چشم بند بهت زدن دیگه اشکام بند نمیومد ....هر کسی باهام حذف میزد اشک توی چشام جمع میشد ....مامانی میگفت درست میشه خودت مریض میشی بی تابی نکن ....تو اذیت میشدی زیر نور و بی تابی میکردی .....فردا من و بابات بالای سر تو بودیم تا عصر که گفتن مردها باید از بخش برن ....وقتی تنها شدم احساس میکردم الان میمیرم تاحالا اینجوری افسرده نشده بودم ..غروب بیمارستان ...حال بد خودم و دردی که از زایمان داشتم هیچ چیز من به زائو نمیرفت و تنهایی و تمام اتفاقاتی که مثل یه موج توی صورتم میخورد و بدتر از همه کلافه بودن تو.....خدایا ....بابات هی زنگ میزد و من نمیتونستم جواب بدم چون ت صداشو میشنیدم شروع یکردم به هق هق.....تا اینکه ساعت 10 خاله مهین آمد و من فهمیدم یه مهمون آمده بوده و اون گیر افتاده بوده پیش مهمون توی خونه  مامانی ....اگر نمیومد تا صبح نمیدونم چه بلایی سرم میومد.....

چیزای بد میگذرن مثل چیزای خوب .....اما من فهمیدم مادر یعنی چی ...عشق به بچه با همه چیزایی که تا حالا تجربه کرده بودم  فرق داشت ....حاضری بمیری اما بچت سالم باشه ....بابام میگفت همیشه انشالا مادر میشی خودت میفهمی....و من واقعا فهمیدم ......

دیروز یه ذره زرد بودی بردمت دکتر ...گفت مشکلی نیست و حالت خوبه من هم انگار دنیا رو بهم دادن....

خدایا ممنونم که بچمو نجات دادی و ما رو دوست داشتی ....خدایا خیلی دوست دارم ...خیلیییییییییییییییییییییی.

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 10:22 توسط مامان| |